خواندن را همیشه دوست داشتم، از همان وقتی که تازه یاد گرفتم بخوانم؛ هر جا ورقی، روزنامهای، چیزی پیدا میکردم شروع میکردم به خواندن. بزرگتر که شدم، عاشق کتاب بودم و روزنامه؛ گذشت تا خودم شدم روزنامهنگار و نازنین همسرم، ناشر. کتاب خواندن همیشه بزرگترین لذت زندگیام بود؛ نه فقط لذت، مُسکن، آرامشبخش. حالا اما [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘کتاب’
بییار مهربانام!
ارسالشده در کتاب, برچسب زده شده کتاب در اوت 31, 2010 | بیان دیدگاه »
تشکیک دربارهی رضا کیانیان
ارسالشده در کتاب, برچسب زده شده نشر مشکی, ویراستاری, این مردم نازنین, تمسخرآمیز, رضا کیانیان در ژانویه 21, 2010 | 4 دیدگاه »
رضا کیانیان را از دوران نوجوانی دوست داشتم؛ از آن روزها که در «شلیک نهایی» نقش یک معتاد را داشت. سالها بعد که برای اکران «گاهی به آسمان نگاه کن» به دانشکدهمان آمد، باز هم دوستاش داشتم. از او خوشم میآمد؛ از ویژه بودناش، از این که نقشهای تکراری بازی نمیکرد، مجسمهسازی میکرد، دستی به [...]
شاهکاری که باید خوانده شود/ اغلب مردم عادی با اطمینان خود را برجسته و ویژه میدانند
ارسالشده در کتاب در اکتبر 24, 2009 | 3 دیدگاه »
ابلهِ فیودور داستایوسکی را بالاخره تمام کردم. شاهکاری بود که هوش از سرم برد. کتاب، داستان پرنسی است که صرع دارد و مردی است سادهدل و روشنضمیر که به همین خاطر دیگران وی را ابله میدانند. پرنس لییو نیکلایویچ میشکین، از دوران کودکی تا سنین جوانی برای درمان، خارج از روسیه زندگی میکرده و داستان با سفر وی به [...]
گاهی اعتراض خود اقدام بزرگی است…
ارسالشده در کتاب, جامعه در اکتبر 19, 2009 | 2 دیدگاه »
«… خوب، باشد… من میمیرم. به این سرچشمهی نیرو و زندگی نگاهکنان میمیرم و این زندگی را نمیخواهم! اگر اختیاری بر زادن خود میداشتم حتما با چنین شرایط مضحکی زیر بارِ بودن نمیرفتم. ولی خوب، اختیار مردن را کسی از من نگرفته است، گرچه روزهایی معدود را پس میدهم. قدرت که زیاد نیست سرکشی نیز [...]