Feeds:
Posts
Comments

هر بار که دستانش را به دنبال نوازشش می‌بوسیدم، دستی که همیشه این انگشتر زینت‌بخش آن بود، می‌گفتم: “چقدر خوشگله این انگشترت مامان‌بزرگ”. همیشه جواب می‌داد: “من که مُردم این مال تو ننه” و من رو ترش می‌کردم که “خدا نکنه”. مادربزرگ رفت. درست یکسال پیش در همین ماه پرحادثه و همین روزهای پر خبر. رفت اما قولش را برای من “راه دور” فراموش نکرد. انگشتر را با اولین پیک برایم فرستادند. حالا من هزار بار بوسه می‌زنم به انگشتری که روزی در دست عزیزم بوده است.
 Photo: ‎هر بار که دستانش را به دنبال نوازشش می‌بوسیدم، دستی که همیشه این انگشتر زینت‌بخش آن بود، می‌گفتم: "چقدر خوشگله این انگشترت مامان‌بزرگ". همیشه جواب می‌داد: "من که مُردم این مال تو ننه" و من رو ترش می‌کردم که "خدا نکنه". مادربزرگ رفت. درست یک سال پیش در همین ماه پرحادثه و همین روزهای پر خبر. رفت اما قولش را برای من "راه دور" فراموش نکرد. انگشتر را با اولین پیک برایم فرستادند. حالا من هزار بار بوسه می‌زنم به انگشتری که روزی در دست عزیزم بوده است.‎
Advertisements

دیروز تولد سهراب اعرابی بود؛ قهرمانی که نوزاد کوچک ما به بزرگداشت او سهراب نام گرفته. توی این 54 روز که از تولد سهراب من گذشته، لحظه‌ای نبوده که کوچولوی دوست‌داشتنی‌ام رو بغل بگیرم اما با یاد پروین فهیمی بغض نکنم یا اشک نریزم. من که فقط 54 روزه سهراب رو دارم، این طوری وابسته‌اش شدم و عشق‌اش تو تمام جونم رخنه کرده و کجا می‌تونم تصور کنم حس مادری رو که 19 سال سهراب‌اش رو داشته و حالا به تیر ظلم از دستش داده. امروز نشد با پروین فهیمی حرف بزنم. فردا حرف خواهم زد تشکر خواهم کرد که اسم پسر ما رو انتخاب کرد؛ گیرم 19 سال پیش.

 

 

تلویزیون یه سریالی جدیدا پخش می‌کنه به نام “خانه اجاره‌ای”. تو یه بخش از این سریال، یکی از بازیگرها یه تبلیغی رو به زبان‌های ترکی، عربی، شمالی و احتمالا به ی خالی نبودن عریضه برای اعضای خانواده‌اش اجرا می‌کنه و اون‌ها هم “هر هر” می‌فرمایند! انگار که مثلا کسی جک تعریف می‌کنه. تازه مامانه به بقیه هم نشون می‌ده دخترش رو که “ببینید بچه‌ام چه بامزه‌ است، عین خودشون می‌گه!” در حالی که شدیدا می‌خنده. این قسمت سریال درست روز زبان مادری پخش شد.

مهدی کروبی در گفت‌وگو با رسا؛ 5 اسفند 89: به پیمان و عهدی که با مردم بستیم پایبندیم. مطمئنم که پیروزی و موفقیت و رستگاری و سربلندی از آن ماست که ایستاده‌ایم.

 

 
تمام دردها و سختی‌هایی که کشیدم فقط به لحظه‌ای که صدای من را بین تمام صداها تشخیص می‌دهی و آرام می‌گیری می‌ارزد… باقی لذت‌های بودنت که جای خود دارد.

چهارتایی نشسته‌ایم دور میز آشپزخانه. من به لطف لب‌تاب و آن سه تا به یمن حضورشان. برای یکی از بچه‌ها خواستگار آمده، از آن مدل‌های سنتی که دوست ما تا حالا سه چهار بار بیشتر او را ندیده و حالا مانده چه کار کند. هر کس تزی می‌دهد و نسخه‌ای می‌پیچد:

– بابا ازدواج‌های سنتی همیشه بهتر جواب داده!

– چرا چرت می‌گی؟ ندیده و نشناخته که نمی‌شه با کسی ازدواج کرد. بگو حداقل دو سال باید نامزد باشیم.

– گیرم دو سال نامزد بودن. تا نرن زیر یه سقف نمی‌تونه طرف‌اش رو بشناسه.

هیجان‌زده می‌شوم و می‌گویم: راست می‌گه! من هم تا قبل از این که عروسی کنم و با صادق برم زیر یه سقف از یک عالمه اخلاق‌های خوبی که داشت بی‌خبر بودم و هر روز که گذشت بیشتر فهمیدم چقدر خوبه…

هنوز جمله‌ام تمام نشده یکی بلند می‌گوید :”ااااااه”، یکی ادای بالا آوردن در می‌آورد و آن یکی می‌گوید: “این فاطمه باز شروع کرد.”

و من این سر دنیا می‌مانم با لب و لوچه‌ی آویزان که “مگه چی گفتم؟”

وحید هم دوباره پیوست به زندانی‌ها، آن هم درست در روز تولد مهدیه. خواسته‌هایم آن‌قدر تقلیل یافته شده، که از صبح مدام فکر می‌کنم کاش دست کم یک روز ملاقات حضوری در هفته داشته باشند، کاش بگذارند روز تولد مهدیه که امروز است، یا روز سالگرد ازدواج‌شان که دو روز دیگر است هم را ببینند. انگار که آزادی رویای محالی شده برایم، دلم غصه دارد، خیلی زیاد :((