Feeds:
Posts
Comments

Archive for September, 2007

 

نگاهم نمي‌دانم به کجا خيره مانده است. آنچه مي‌شنوم خيلي ناگوارتر از آني است که مي‌انديشيدم. صداي سليمان نگاهم را به صندلي کنارم مي‌کشاند: ” واقعا برايت عجيب بود؟ اي‌بابا! باور کن معتاد توي خوابگاه مثل نقل و نبات ريخته. البته خودشان که قبول ندارند معتادند؛ به خصوص بچه‌هايي که ترامادول مصرف مي‌کنند.”

از نگاهم مي‌خواند که بايد بيشتر توضيح دهد:”‌ترامادول يک نوع قرص مخدر است که هم سرخوشي موقت ايجاد مي‌کند و هم به تحمل بي‌خوابي کمک مي‌کند. براي همين مصرف بچه‌ها در شب‌هاي امتحان کلي بالا مي‌رود.‌”

سليمان دانشجوي سال آخر جامعه‌شناسي در يکي از دانشگاه‌هاي سراسري تهران است. کرمانشاهي است و هر چهار سال را در خوابگاه بوده است. انگار که تمام اين اتفاقات برايش عادي شده باشد ادامه مي‌دهد:” بعد از ترامادول بيشتر از همه حشيش مصرف مي‌شود؛ البته به شکل سيگاري. آخر همه هم مي‌رسيم به ترياکي‌ها. در خوابگاه 350 نفره ما حداقل 12-10 نفر دانشجو معتاد به ترياک‌اند.”

سرم سوت مي‌کشد. دانشجوي ترياکي! خنده‌ام مي‌گيرد که کارم از گيره گذشته…

مي‌پرسم:” مسوولي، مراقبي، کسي نيست که جلوي آنها را بگيرد يا به مراکز انتظامي خبر دهد؟”

اين بار جواب سوالم زياد راحت نيست. کمي فکر مي‌کند: ” چرا! سال گذشته يکي از بچه‌ها را به خاطر مصرف ترياک اخراج کردند. چون موقع استفاده دودش به باقي اتاق‌ها مي‌رفت و دانشجوهاي ديگر را آزار مي‌داد. اما تا به حال به ياد ندارم به خاطر اين مسئله با پليس و نيروي انتظامي تماس گرفته شده باشد.”

حياط دانشکده زياد بزرگ نيست. بلند مي‌شوم تا چرخي بزنم شايد بتوانم فکرم را از هزار ترس و اضطراب رها کنم. سليمان هنوز روي صندلي نشسته است و روي کاغذهاي جلوي دستش نقاشي مي‌کند.” مواد از کجا مي‌آورند؟ توي خوابگاه مواد فروش هم داريد؟”

” مواد فروش که نه. چند تا از بچه‌هاي غير خوابگاهي مي يارن. اغلب هم رفاقتي. اين طوري نيست که کاسبي داشته باشند. احتمالا درآمد زايي را گذاشته‌اند براي وقتي که بچه‌ها کاملا معتاد شدند!”

راه مي‌افتم طرف در خروجي دانشکده. سليمان همراهي‌ام مي‌کند. تا برسيم دم در شروع مي‌کند که:” طبق آمارهاي غيررسمي ايران با مصرف روزانه چهار تن مواد مخدر و وجود چهار ميليون معتاد معتادترين کشور جهان است. با جمعيت جواني که کشور ما دارد بي‌شک بخش قابل توجهي از جوانانمان در گروه اين همه معتاد قرار مي‌گيرند.”

دلم نمي‌خواهد بشنوم؛ اما او همچنان ادامه مي‌دهد:” ميدانيد حدود 93 درصد از دانشجويان معتاد بعد از ورود به دانشگاه معتاد شده‌اند. حالا حساب آن‌همه وقت و انرژي‌اي را بکنيد که يک ليسانسه معتاد از اجتماع گرفته‌ است. کسي که بر اساس آمارهاي سازمان‌هاي جهاني بهداشتي 50 درصد کارآيي خود را از دست داده است.”

از در دانشکده بيرون مي‌زنم. يادم نيست خداحافظي کرده‌ام يا نه. به ياد خانواده‌هايي مي‌افتم که با هزار اميد و آرزو جوانانشان را براي تحصيل به دانشگاه فرستاده‌اند، به ياد جواني از دست‌رفته‌شان، به ياد سرمايه‌هاي برباد رفته کشورم و بغض با خود مي‌بردم…

Advertisements

Read Full Post »

دریغ!

امسال بعد از چهار سال پی در پی تنها انتخاب واحد کردم؛ بدون صادق

چقدر غیر قابل درک دانشگاه بدون او !

پ.ن: صادق و شش نفر از بچه های دانشکده این ترم معلق شدند و نتوانستند در انتخاب واحدی که حقشان است شرکت کنند.

 

Read Full Post »