Feeds:
Posts
Comments

Archive for October, 2007

از پشت عينک سياه و بزرگ روي چشمم همه‌شان را زير نظر دارم. مي‌انديشند که نمي‌بينم؛ اين را از روي عينک و عصاي سفيد در دستم حدس مي‌زنند. براي فهميدن احساس يک نابينا از برخورد مردم، گيرم موقتي نياز به بازي اين نمايش داشتم.

“خدا را شکر!” اين جمله را از صبح بارها شنيده‌ام. هر وقت که از کنار کسي رد مي‌شوم، يا سعي مي‌کنم بدون اينکه سرم به لبه تاکسي بخورد سوار ماشين شوم، بعد از صداي “نچ‌نچ”‌ها و “طفلکي جوان است”ها کسي آه بلند مي‌کشد و مي‌گويد”خدا را شکر!”

تا به حال هيچ‌وقت هنگام سوار شدن به تاکسي کسي با ديدنم به ياد شکر خدا نيفتاده بود. عصاي سفيد گويا معجزه مي‌کند! بعضي هم آن‌قدر مي‌خواهند کمک کنند که انگار به خاطر نابينايي ديگر توان انجام هيچ کاري را ندارم. کم مانده کولم کنند تا از خيابان رد شوم!

براي عادت به شرايط چشمانم را مي‌بندم و طول خيابان شريعتي را با اعتماد به عصاي سفيدم مي‌روم. تنها از سنگيني نگاه‌ها و صداي آرام دلسوزي‌ها از حضور اطرافيانم مطلع مي‌شوم. در انديشه‌ي ترحم بي‌دليل مردمم که موتوري با سرعت از کنارم ويراژ مي‌دهد. آن‌قدر وحشت‌زده‌ام که بي‌اختيار چشمانم را باز مي‌کنم و کنار ديوار مي‌نشينم.

دختري که از عرض خيابان رد مي‌شود با عجله به سمتم مي‌آيد. با اينکه مي‌دانم از پشت عينک تيره‌ام چشمانم پيدا نيست چشمانم را محکم مي‌بندم: ” زمين خورديد؟… انگار دارند سر مي‌برند.” عصايم را مي‌دهد دستم و کمکم مي‌کند تا بلند شوم:” چيزيت که نشد؟” سر تکان مي‌دهم که يعني نه و لبخند مي‌زنم که يعني از کمکت ممنون. مي‌پرسد: ” کدوم وري مي‌ري؟” نمي‌دانم چه بگويم.جاي دست‌دست کردن نيست:”مي‌روم تا ته اين خيابون.”

نه با ديدن من خدا را شکر مي‌کند و نه تلاش بي‌دليلي براي کمک به من دارد. آنقدر عادي برخورد مي‌‌کند که گاهي عصاي سفيد دستم را از ياد مي‌برم. مي‌گويد پدرش نابينا بوده. البته بر اثر يک حادثه چشمانش را از دست داده. ولي از روزي که او به ياد دارد پدرش نمي‌توانسته چيزي را ببيند. آن‌قدر درباره بيماري‌هاي چشمي و انجمن‌هاي نابينايان مي‌داند که گاهي دست‌وپايم را گم ‌مي‌کنم. مي‌ترسم رازم را بفهمد و از اين که براي تهيه يک گزارش به چنين کاري دست زده‌ام سرزنشم کند.

چشمانم را مي‌بندم تا با حرف‌هايم منطبق شوم. ” مي‌داني! مردم طوري با آدم برخورد مي‌کنند که انگار چون نمي‌تواني مانند آنها ببيني قدرت درکت هم کار نمي‌کند.” مي‌داند.

“سنگيني نگاه‌شان و احساس ترحمي که به من القا مي‌کنند گاه ديوانه‌ام مي‌کند.” مي‌داند.

“بعضي وقت‌ها دلم مي‌خواهد داد بزنم و بگويم که چيزي‌ کمتر از هيچ‌کس ندارم.”مي‌داند.

” من درس مي‌خوانم و سرکار مي‌روم. به پدر و مادرم کمک مي‌کنم. تفريح مي‌کنم. بلند مي‌خندم، گريه مي‌کنم. چيزي از بقيه کم ندارم.”مي‌داند.

به آخر خيابان رسيده‌ايم. از من جدا مي‌شود و من همچنان مي‌انديشم کاش همه بدون اينکه عزيزي داشته باشند از نعمتي محروم، بدانند که با کسي که نقصي جسمي دارد چگونه بايد بود. کاش مي‌شد همه فقط يک روز خود را جاي آناني بگذارند که خطاي چشم را دلشان جبران کرده است.

Read Full Post »