Feeds:
Posts
Comments

Archive for December, 2008

   هوا بس ناجوانمردانه سرد است…آی…

Advertisements

Read Full Post »

کتیبه

فتاده تخته سنگ آن سوي‌تر، انگار كوهي بود

و ما اين سو نشسته، خسته انبوهي،

زن و مرد و جوان و پير،

همه با يك‌دگر پيوسته، ليك از پاي با زنجير.

اگر دل مي‌كشيدت سوي دل‌خواهي،

به سوي‌اش مي‌توانستي خزيدن، ليك تا آن جا كه رخصت بود؛

تا زنجير.

ندانستيم

ندايي بود در روياي خوف و خستگي‌هامان

و با آوايي از جايي، كجا؟ هرگز نپرسيديم

چنين مي‌گفت:

-“فتاده تخته سنگ آن سوي ، وز پيشينيان پيري

بر او رازي نوشته است، هر كس طاق هر كس جفت…”

چنين مي‌گفت چندين بار

صدا، وانگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي‌خفت

و ما چيزي نمي‌گفتيم

و ما تا مدتي چيزي نمي‌گفتيم.

پس از آن نيز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود

و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي

و حتا در نگه‌مان نيز خاموشي.

و تخته سنگ آن سو فتاده بود.

شبي كه لعنت از مهتاب مي‌باريد

و پاهامان ورم مي‌كرد و مي‌خاريد.

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگين‌تر از ما بود

لعنت كرد گوشش را و نالان گفت:” بايد رفت”

و ما با خستگي گفتيم:”لعنت بيش بادا!

گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آن جا بود

يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آن‌گه خواند:

“كسي راز مرا داند

كه از اين رو به آن رويم بگرداند”

و ما با لذتي بيگانه اين راز غبار آلود را

مثل دعايي زير لب تكرار مي‌كرديم.

و شب شط جليلي بود پر مهتاب

***

هلا، يک….دو….سه…. ديگر بار

هلا، يک.. دو.. سه… ديگر بار

عرق ريزان، عزا، دشنام، گاهی گريه هم کرديم

هلا، يک..دو…سه، زين‌سان بارها بسيار

چه سنگين بود، اما سخت شيرين بود پيروزی

و با آشناتر لذتی هم خسته هم خوشحال

ز شوق وشور مالا مال.

يكي از ما كه زنجيرش سبك‌تر بود،

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

( و ما بي‌تاب)

لبش را با زبان تر كرد (و ما نيز آن چنان كرديم)

و ساكت ماند

نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند.

دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري، ما خروشيديم: ” بخوان !”.

او همچنان خاموش. “براي ما بخوان!”

خيره به ما ساكت نگا مي‌كرد

پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي‌كرد، فرود آمد

گرفتيمش كه پنداري كه مي‌افتاد، نشانديمش

به دست ما و دست خويش لعنت كرد.

“چه خواندي، هان؟”

مكيد آب دهانش را و گفت آرام:

“نوشته بود

همان،

“كسي راز مرا داند، كه از اين رو به آن رويم بگرداند.”

نشستيم و

به مهتاب و شب روشن نگه كرديم.

وشب شط عليلي بود.

 

                                             م.امید- خرداد 1340

Read Full Post »

آزادشان كردند. هر چهار نفر دانشجوي دربند علامه را. صادق شجاعی، مهدیه گلرو، مجید دری و سعید فیض‌الله زاده دیروز با فاصله‌های زمانی متفاوت بین ساعت 6:30 تا 8:30 بعدازظهر، پس از هشت روز مقاومت آزاد شدند.

چاره‌ای جز آزاد کردن‌شان نداشتند که اینان چیزی طلب نکردند مگر حق‌شان را. به امید احقاق حق تمام محقان ایرانی، هر چند که کمی برآورده شدنش دور به نظر می‌رسد.

 

پ.ن-1: همیشه می‌دانستم که داشتن دوستان خوب چه نعمتی است و این هشت روز بیش از پیش فهمیدم.

وحید که همدرد واقعی بود.

افشین که زنگ‌های مدامش پر از تسکین بود و چه کارساز.

هدی که پا‌به‌پای من گریست.

فرید که برادرانه پی‌گیر بود و در عین حال امیدوار.

مرتضی که حتی حضور کم‌اش مایه‌ی دلگرمی بود.

مرجان و الناز که تمام تلاش‌شان این بود که لحظاتی فراموش کنم ظلمی که بر دوستانم رفته، تا شاید کمی آرام شوم.

زهرا و علی که مدام پی‌گیر خبرها بودند.

حبیب، بهار، محسن، یادگار، مقصود، ویدا، میلاد، محمد حسین و …

 

پ.ن-2: نمی‌دانم اسمش را باید ترس گذاشت یا بی‌معرفتی یا نمی‌دانم چیزهای دیگری. به هر حال چقدر دلم می‌خواست کسانی که پیش از این مدعی دوستی با این چهار نفر بودند، در این چند روز فراموش‌شان نمی‌کردند. دست‌کم می‌توانستند شرکت در چند هم‌نشینی با خانواده‌ها و خبررسانی و کارهایی در این سطح را دریغ نکنند.

Read Full Post »

مهدیه گلرو یکی از دانشجویان متحصن دربند، دیروز برای سومین بار به بهداری زندان منتقل شد. از آن جایی که این بار وی در برابر تزریق سرم قاطعانه مقاومت کرد، پس از بی‌هوش کردن او اقدام به تزریق سرم کردند.

گلرو در پاسخ به اعتراض یکی از ماموران زندان مبنی بر اعتصاب غذا عنوان کرده است: “برای رسیدن به خواسته‌های انسانی‌ مجبورم از برخی خواسته‌های حیوانی‌ام دست بکشم تا شاید کسی صدایم را بشنود.”

وی که دو روز است دست به اعتصاب خشک زده، شرایط جسمانی بسیار نامطلوبی دارد.

صادق شجاعی یکی دیگر از این دانشجویان، برای شکستن اعتصاب غذا تحت فشار مسوولان زندان قرار دارد. او در حالی به اعتصاب غذا ادامه می‌دهد که وضع جسمانی‌اش بسیار وخیم است.

مجید دری، دیگر دانشجوی بازداشت شده که به خاطر ضعف جسمانی توان سخن گفتن ندارد، همچنان در اعتصاب غذا به سر می‌برد اما تاکنون هیچ توجه و پی‌گیری از طرف مسوولان بند در رابطه با وضع سلامت او نشده است.

سعید فیض‌الله‌زاده نیز همچنان در اعتصاب غذا است.

Read Full Post »