Feeds:
Posts
Comments

Archive for January, 2009

گلوله درست توی قفسه‌ی سینه‌ام نشست.

ترسیده‌ بودم. همه‌مان را نمی‌دانم به گروگان گرفته‌ بودند یا اسارت. 10-12 نفر می‌شدیم. همه خانه‌ی ما بودند. مردانی که نمی‌دانم که بودند اسلحه‌های بزرگی به دست داشتند و وادارمان می‌کردند به دیوار بچسبیم و ساکت باشیم. ترسیده بودم. زدم زیر گریه، با صدای بلند. دویدم به سمت اتاق خواب. روی تخت‌ام نشستم و بلند بلند فریاد زدم “هر کاری که می‌خواید بکنید!”

گریه می‌کردم. چهره‌ی مرد، خیلی خوب در خاطرم مانده. صورت‌اش مثل مرده‌ها سفید بود و هیچ حسی نداشت. نه عصبانی بود نه خسته. اسلحه‌اش را به سمت‌ام گرفت و شلیک کرد. گلوله درست توی قفسه‌ی سینه‌ام نشست. چشم‌های‌ام سیاهی رفت. دوباره به زحمت نفس کشیدم. دهان‌ام را تا جایی که می‌شد باز کردم تا شاید کمی هوا ببلعد. دم سوم را به هر سختی بود گرفتم اما بازدم‌اش ممکن نبود. حس کردم که از بدن‌ام جدا می‌شوم. حس کردم و دیدم. نمی‌خواستم بمیرم. هنوز قفسه‌ی سینه‌ام تیر می‌کشید.

از خواب پریدم. روی تخت‌ نشستم، از تیر و تیرانداز خبری نبود. قفسه‌ی سینه‌ام دوباره تیر کشید. امتحان‌‌اش کردم، نفس می‌کشیدم.

صادق را بیدار کردم. وقتی خواب آلود گفت: “چیزی نیست. خواب دیدی، بگیر بخواب.” و مرا محکم در آغوش کشید، مطمئن شدم که زنده‌ام.

بی‌اختیار این جمله در سرم دور می‌خورد: “نمردیم و گلوله‌ هم خوردیم.”

خواب نبود، تجربه بود. تجربه‌ی گلوله خوردن. تجربه‌ی عجیبی بود.

Read Full Post »

…؟

 

 

 

Read Full Post »

1- هر روز بر تعداد کودکان از دست رفته‌ی فلسطینی افزوده می‌شود. کودکانی که کودکی خود را در ترس و گرسنگی طی می‌کردند و حالا میدان را برای ترس دیگر کودکان خالی گذاشته‌اند. مادران در غزه چه می‌کشند؟ تلویزیون ایران مدام چرند پخش می‌کند. حماس کوتاه نمی‌آید. هیچ کس به فکر مردم غزه نیست….

 2- همایش شیرخوارگان به طور همزمان در سراسر کشور برگزار می‌شود. هر چه فکر کردم حتی معنای نام این همایش را نفهمیدم. اما بودجه‌ای که به آن تعلق گرفته را خوب می‌فهمم….

 3- قرارداد گازی ترکمنستان امضا شد؛ در آخرین روز انقضای این قرارداد و در آستانه‌ی زمستان. گازی که 200 دلار می‌فروشیم را 350 دلار خواهیم خرید! قرارداد خط لوله صلح هم به نتیجه رسید؛ گیرم که طرف هندی حاضر نشد وارد بازی شود و ما تنها دست به دامن پاکستانیم. به هر حال مسوولان نفتی به خود می‌بالند که قراردادی که حدود 20 سال مورد بررسی بوده، بالاخره به نتیجه نزدیک می‌شود…

 4- طرح زوج و فرد را حسابی سخت گرفته‌اند. عرض خیابان‌ها را در معابر ورودی طرح بسته‌اند تا بیش از یک ماشین نتواند از آن بگذرد و خیابان را ان‌قدر پلیس‌‌اندود کرده‌اند که پلاک همان یک ماشین هم بارها کنترل شود. همه جا پر است از ماموران راهنمایی و رانندگی که با برگه‌های جریمه، شهر را قرق کرده‌اند. وضع ترافیک تهران به شدت بدتر شده است؛ گویا طرح انضباط اجتماعی را اجرا می‌کنند….

۵- خلافی ماشین را گرفتیم. سه میلیون تومان! می‌گویند شوراهای حل اختلاف هم دیگر گاری برای کم کردن مبلغ جریمه نمی‌کند و باید پول را تمام و کمال و با احترام ببریم و تقدیم کنیم. نصفی‌ از جریمه‌ها الصاقی است و معلوم نیست واقعا برای ما بوده یا نه! ماشین لیزینگ است و تا جریمه‌ها را صاف نکنیم و عدم خلافی نگیریم به نام نمی‌زنند…

 ۶- دست صادق اذیت‌اش می‌کند. درد یک طرف و تحمل سنگینی گچ یک طرف. با یک دست شکسته فقط می‌رسد نصف کارهایش را انجام دهد و برای باقی‌اش مدام حرص می‌خورد…

 ۷- پارکینگ خانه را هیات کرده‌اند و از ساعت 6 تا 11 شب مداحی بد صدا مصیبت می‌خواند. بلندگوها را انگار در خانه‌‌ی ما کار گذاشته‌اند. ساعت یازده جلوی در پارکینگ پر از آدم‌هایی می‌شود که برای گرفتن غذا می‌آیند. به قیافه‌هایشان نمی‌آید این همه سال باشد که غذا نخورده‌اند….

 ۸- پول ندارم! حتی یک هزار تومانی….

Read Full Post »