Feeds:
Posts
Comments

Archive for March, 2009

سال 87 سال خیلی بدی بود.

بدی‌اش را تا روزهای آخر سال و حتی لحظه‌ی تحویل سال ادامه داد.

سال 88 شاید متفاوت باشد. می‌دانم‌ متفاوت است. باید باشد…

Read Full Post »

من زن‌ام

من زن‌ام، یک قهرمان

من ‌زن‌ام، یک سازگار

من زن‌ام، یک ماندگار

من زن‌ام، تو سری خورده از روزگار

من زن‌ام، عاشق بی‌مدعا، بی‌انتظار

من زن‌ام، گم شده در قانون بی‌حساب و بی‌کتاب

من زن‌ام، لحظه‌های روزگارم با مشقت، با مرارت

من زن‌ام با همای بی‌سعادت

من‌ زن‌ام…

* به گمان‌ام بیش‌تر از این بود، اما من فقط همین‌ قدر‌ را به خاطر دارم. این متن را مامان حدود 15 سال پیش نوشت. روزی که از همه‌جا برای‌اش بد آمده بود؛ که تمام بد آوردن‌های‌اش در جایی به زن بودن‌اش می‌رسید؛ که مانده بود چه کند با این همه کج فهمی و نادانی. این نوشته‌ شاید اولین مطلبی بود که مرا با ظلمی که به زن‌ها رفته بود و می‌رفت آشنا کرد. حالا در جلسه‌های مختلف از آمارها می‌گویند، از میزان خشونت‌ها، ظلم‌ها، تجاوزها؛ مادرم آمار نمی‌دانست، اما بیش از همه مرا با خشونت‌ها و ظلم‌ها آشنا کرد و در گوش‌ام قانون مبارزه را خواند. گیرم نتوانستم آن طور که او می‌خواست باشم، اما تلاش‌ام را کردم.

* متن، شعر نیست، قرار هم نبوده باشد. شکوائیه‌ی زنی است که نمی‌توانسته تمام دردها را در دل‌اش جا دهد؛ با ورق و کاغذ درد دل کرده شاید.

* روز جهانی زن مبارک!

 

Read Full Post »

دیدن دوستان قدیم و یادآوری لحظات و روزهای خوبی که کنارشان بودی، واقعا لذت‌بخش است.

یک اردوی سه نفره و بعد حضور در دفتر روزنامه‌ای بی‌ربط، اما با آدم‌هایی آشنا و نزدیک حسابی حال‌ام را جا آورد.

لذتی شدید بود که در این به هم‌ریخته‌گی خیلی چسبید.

Read Full Post »