Feeds:
Posts
Comments

Archive for November, 2009

مدت‌ها است که با شنیدن زنگ  اس.ام.اس موبایل، منتظر خواندن جوکی جدید درباره‌‌ی محمود احمدی‌نژاد نیستم.

گذشت روزگاری که هر سفر، هر دیدار، هر سخنرانی و هر حرکت‌اش مایه‌ی ساختن جوکی می‌شد و اس.ام.اسی جدید. چهار سال مردم ایران، عدم خوش‌آمدشان از رئیس دولت را با اس.ام.اس‌های مربوط و نامربوط نشان دادند. کار سال به سال بالا گرفت تا جایی که در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری بحث “تخریب افراد و تخلفات انتخاباتی” پیش کشیده شد و مرتضوی در این زمینه مصاحبه‌ها کرد و وزیر اطلاعات از “برخورد سنگین” با متخلفان گفت.

جوک ساختن اما، همچنان ادامه یافت تا زمان برگزاری انتخابات. نیمه‌های شب نتایج اعلام شد. روز اول در حیرت گذشت و بهت مردمی که نتوانسته بودند آنچه اتفاق افتاده را باور کنند. روز بعد، خشم سر باز کرد و اعتراض‌های خیابانی شروع شد. نیروهای امنیتی ریختند و زدند و بردند و کشتند.

دیگر موضوع احمدی‌نژاد نیست. پیکان خشم مردم به سوی دیگری نشانه رفته است. دیگر از ساختن جوک و S.M.S خبری نیست. صدای زنگ اس.ام.اس این روزها، از مکان راه‌پیمایی‌ها می‌گوید و دلهره می‌اندازد برای خواندن خبر بازداشت دوستی یا اعدام جوانی. دیگر لب‌خندی نیست. دیگر جوکی نیست. کیست که بر جوکی درباره‌ی هیتلر بخندد؟

 

Advertisements

Read Full Post »

می‌نویسند بازداشت “مجید دری؛ دانشجوی محروم از تحصیل”، “فریبا پژوه؛ روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس” و چند روز پیش “علیرضا موسوی؛ از دانش‌آموختگان لیبرال” و من یاد مجید می‌افتم و شعر خواندن‌های‌اش، یاد فریبا و خنده‌های‌اش، یاد علیرضا و آرامش‌‌اش و چشمان‌ام سفید می‌شود روی کلمه‌ی بازداشت.

مجید عزیزم؛ روزها می‌گذرد از روزی که کشان‌کشان از خانه‌ی خواهرت که دردانه‌اش بودی، بردن‌ات و من یاد شب‌های تحصن‌تان می‌افتم که برای شکستن تحصن و بیرون انداختن‌تان از دانشکده، چه مسیری شما را روی زمین کشیدند. در دادگاه دیروز مجید، شنیدم که روحیه‌ی خوبی داشتی، شنیدم که لبخند می‌زدی و مثل همیشه سبیل‌ات را می‌تاباندی؛ مهدیه گفت و من از شادی اشک ریختم. نگران‌ات بودم اما هرگز در قوی بودن تو شک نکردم…

فریبای نازنین‌ام‌؛ یادت هست روز هفتم تیر را؟ شلوغی‌های کنار حسینه‌ی ارشاد را؟ گفتم مواظب باش عزیز جان! سر تکان دادی که نگران نباش و خندیدی. خبرهای جدیدت را تندتند گفتی و خندیدی! درست مثل همیشه. می‌دانم که هنوز، در همان اتاقک‌های تنگ که شاید تمام سهم تو از زندان است به آن‌ها که گمان می‌کنند توانسته‌اند روح بلندپروازت را، چون جسم زندانی‌ات به بند بکشند می‌خندی…

و

تولدت مبارک “علیرضا موسوی، دانش‌آموز!” عزیزم…

 

Read Full Post »

چرا؟!

 زن و مردِ جوان، تندتند راه می‌روند. مرد، سیگاری بین انگشتان‌اش دارد و موقع  حرف زدن دستان‌اش را تکان می‌دهد.

زن: «مگه قرار نبود کمتر سیگار بکشی؟ هنوز اون یکی رو خاموش نکرده این رو روشن می‌کنی؟»

مرد: «چی‌چی هنوز خاموش نکرده؟ یه ساعت پیش بود یه نخ کشیدم. بعدشم الان اعصابم خورده.»

زن: «حالم از این جمله‌ی تکراری به هم می‌خوره. کی اعصاب تو خورد نیست.»

نزدیک خیابان رسیده‌اند. به پل عابر پیاده نگاه هم نمی‌کنند. زن بدون هوا و عصبی، با گام‌هایی بلند در عرض خیابان شروع به حرکت می‌‌کند. مرد کمی از او عقب افتاده است. با صدای ترمز ماشین و فریاد زن سرش را بلند می‌کند.

1- زن با ماشین تصادف کرده: مرد به سمت او می‌دود. سیگارش را می‌اندازد کف خیابان. زن روی زمین افتاده و گویا از حال رفته است.

مرد فریاد می‌زند: «ببخش منو! غلط کردم. به خدا دیگه سیگار نمی‌کشم… پاشو… قول می‌دم…»

و زیر لب نجوا می‌کند:  «خاک بر سرم شد… یه سیگار ارزش این رو داشت که…»

اشک می‌ریزد و فریادزنان از زن می‌خواهد که او را ببخشد و با صدای بلند به همهمی‌گوید که این اتفاق تقصیر او بوده است.

2- زن با ماشین تصادف نکرده: ماشین با فاصله‌ی کمی از کنار زن می‌گذرد و راننده با بوقی طولانی سهل‌انگاری زن را ملامت می‌کند. مرد به سوی او می‌دود. سیگار هنوز بین انگشتان‌اش دود می‌کند.

مرد: «این بچه بازی‌ها چیه؟ آخه یه سیگار ارزش این همه مسخره‌بازی رو داره؟ توی خیابون آبروی آدم رو می‌بری.»

مرد به سرزنش ادامه می‌دهد. زن، سر به زیر انداخته و چیزی نمی‌گوید.

* به نظرم واسه همه‌ی آدم‌ها این اتفاق‌، به همین شکل می‌افته. مثلا بچه‌ اگه زمین بخوره و چیزیش نشه باباش دعواش می‌کنه که چرا دویده، اما اگه توی همون شرایط بخوره زمین و دستش بشکنه، باباش بغلش می‌کنه و خودش رو مقصر می‌دونه که مواظب بچه نبوده. چرا؟

  

Read Full Post »

 امروز نه فقط وحشیانه‌تر از هر روز به جان مردم افتاده بودند، که شاهکار جدیدی را تجربه می‌کردند. امروز نه فقط بسیجی‌ها و لباس شخصی‌ها، که ماموران نیروی انتظامی و گارد ویژه‌ای‌ها شروع کردند به فحش دادن به تظاهرات کننده‌گان! رکیک‌ترین فحش‌ها و به خصوص به دختران و زنان جوان. آن‌ها را گیر می‌آورند و در حین زدن، ناسزاباران‌شان می‌کردند.

بابا می‌گوید سر سه راه طالقانی، یکی از همین ماموران گارد ویژه، شروع کرد به فحاشی. نه به شخص خاصی، بلند بلند فریاد می‌زد و ناسزا می‌گفت. آن‌قدر رکیک و بلند که همه برای لحظاتی محو او شده بودند. همکاران‌اش، که گویا قرار نداشتند بددهنی‌های‌شان را این طور علنی فریاد بزنند، سعی می‌کنند آرام‌اش کنند؛ نمی‌شود.

چند نفری می‌کِشندش و می‌برندش و سوار ماشین می‌کنندش و او هم‌چنان فحش می‌دهد!

Read Full Post »