Feeds:
Posts
Comments

Archive for December, 2009

شاید اگر سال پیش، همین روزها می‌رفت، من و هم نسل‌هایم این چنین عزادار نمی‌شدیم. ما که دانسته‌هایمان از او محدود می‌شد به شنیده‌های‌مان از پدر و مادرهایمان. شنیده بودیم با امام مخالفت کرده، شنیده بودیم در حصر خانگی است، شنیده بودیم اعدام را محکوم کرده، شنیده بودیم حاکمیت را قبول ندارد…

شنیده بودیم و با این حال، لباسی که به تن داشت و ظلم هم‌لباسان‌ش مانع می‌شد که تمام آن‌چه را شنیده‌ایم بپذیریم.

اما امروز، بعد از پشتیبانی او از جنبشی که با وجودمان عجین شده، بعد از خواندن بیانه‌های‌اش درباره‌ی موضوعاتی که مسائل روزمان بود، بعد از شعارهایی که به احترام بزرگی‌اش دادیم، بعد از این که شرافت‌ و انسانیت‌اش را خودمان تجربه کردیم، رفت.

خوشحال‌ام که امروز او را می‌شناسیم و برای بزرگ مردی اشک می‌ریزم که تمام عمر بهای انسانیت‌اش را پرداخت.

روحش شاد.

Advertisements

Read Full Post »

نامه‌ی محسن مخملباف به تاجزاده، جای فکر بسیار داشت. اما بخشی از آن مرا بیش از همه به فکر واداشت:

“من او را مقایسه می کنم با آیت اله منتظری که وقتی فرزندش محمد شهید شد،روبروی دوربین تلویزیون با صداقت تمام گریست. منتظری اگر پسر خودش را دوست نمی داشت، چگونه می توانست زندانیان بی گناه دیگری را که در سال 67 اعدام شدند، دوست داشته باشد و برای اعتراض به ظلمی که بر آن ها شده، دست از رهبری در آینده بردارد.”

در میان هواداران جمهوری اسلامی تنها جنتی نیست که از بی‌تفاوتی و انجام اعمال خصمانه نسبت به فرزندان‌اش احساس رضایت می‌کند.

مگر آیت‌الله حسنی، امام جمعه ارومیه درباره‌ی پسرش رشید نمی‌گوید که “افکار چپ و انحرافی داشت” و “خوشبختانه اعدام شد.”

مگر آیت‌الله خزعلی از فرزندش اعلام برائت نکرد.

مگر روح‌الامینی پدر محسن، بعد از کشته شدن فرزندش کنار قاتلان وی نایستاد و از آنان دفاع نکرد؟

جای تعجب نیست جمهوری اسلامی که با این خشونت‌ها و فرزندکشی‌ها پا گرفت و به راه خود ادامه داد، بعد از سی سال به نقطه‌ای برسد که حالا بر آن ایستاده. وقتی حکومتی یارانش را از میان سنگ‌دلان برگزیند و محبت را زیر پا بگذارد، اندک اندک محبت‌اش میان مردم به نفرت تبدیل خواهد شد. این چنین، مخملباف‌هایی که سال‌ها پیش چیزی جز جمهوری اسلامی نمی‌خواستند، حالا آن را مایه‌ی ننگ کشور خود می‌دانند.

Read Full Post »

 

بالاخره درست شد. بعد از 13-12 روز بلاگفا بالاخره رضایت داد و صفحه‌ی مدیریت را باز کرد. نمی‌دانم اشکال از صفحه‌ی من بود یا کل بلاگفا ایراد داشت. به هر حال گویا باید به فکر جا و مکان جدیدی باشم. البته اگر تنبلی اجازه دهد!

Read Full Post »

ترس برادر مرگ است” ضربالمثلی قدیمی است که مانند باقی ضربالمثلها جایگاههای بسیاری برای استفاده دارد. بنا بر این مَثَل،
ترس آغاز نابودی است و هر کس بترسد اولین قدم در راه زوال و مرگ را برداشته است.
ترس همواره از نوعی کاستی و عدم توانایی ناشی می‌شود و زمانی ترس افزایش می‌یابد
که این کمبودها و ناتوانایی‌ها زیاد شده باشند.

حالا، در آستانه‌ی 16 آذر 1388، دولت کودتا ترسیده است. ترسی که بندبند وجودش
را می‌لرزاند و پایه‌های‌اش را یکی از پس دیگری در هم می‌ریزد.

چه عاملی غیر از ترس، دولتی را وا می‌دارد تا ممنوعيت سه روزه برای فعاليت خبرنگاران
خارجی صادر کند؛ بیش از 80 دانشجو را به زندان بیاندازد؛ به جمع مادران عزادار
حمله کند؛ شهر را پر از ماموران امنیتی کند؛ سایت‌های اینترنتی را فیلتر کند؛
پارازیت‌های قوی روی شبکه‌های ماهواره‌ای بیاندازد و تماس‌های تلفنی را قطع کند؟

دولت کودتا ترسیده است؛ از 16 آذر، از دانشجو، از مردم، از اتحاد. وجود متقلب‌شان
از ترس می‌لرزد و هیچ یک از راه‌کارهای کودکانه‌شان باعث غلبه بر آن نمی‌شود. ترس
فردا، دروغ‌گویان ستمگر را به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر خواهد کرد.

 

Read Full Post »

خبر بازداشت‌تان
را همین حالا شنیدم؛ با صدای بغض‌آلود مرضیه. مهدیه…مهدیه… مهدیه تاب بازداشت
تو را دیگر نداشتم. مرضیه گفت دو ساعت خانه‌تان را زیر و رو کردند و عکس‌های روی
دیوار را کنده‌اند و برده‌اند و من فکر می‌کنم به آن خانه‌ی کوچک پر از عکس که سر
هر کدام از آن عکس‌ها و جای نصب‌شان چقدر با هم چانه زدیم…

اشک‌هایم مجال
نوشتن نمی‌دهند مهدیه…

فکر می‌کنم به
بازجویی که حالا بالای سر تو است و به تو که حاضر نیستی کلامی، حتی برای لحظه‌ای
از اعتقادت کوتاه بیایی و فکر می‌کنم به او که بزرگی تو چقدر وجودش را حقیر می‌کند.

اشک‌هایم مجال
نوشتن نمی‌دهند مهدیه… زود بیا که دل‌ام کوچک‌تر از این همه غم است رفیق تمام
روزهای تنهایی…

Read Full Post »