Feeds:
Posts
Comments

Archive for January, 2010

رضا کیانیان را از دوران نوجوانی دوست داشتم؛ از آن روزها که در “شلیک نهایی”  نقش یک معتاد را داشت. سال‌ها بعد که برای اکران “گاهی به آسمان نگاه کن” به دانشکده‌مان آمد، باز هم دوست‌اش داشتم. از او خوشم می‌آمد؛ از ویژه بودن‌اش، از این که نقش‌های تکراری بازی نمی‌کرد، مجسمه‌سازی می‌کرد، دستی به قلم داشت و بیش از همه احترامی که همیشه به همسرش، هایده می‌گذاشت، برای‌ام احترام‌برانگیز بود.

دیروز کتاب “این مردم نازنین” کیانیان را خواندم. مجموعه‌یی بود از خاطرات‌اش که در کوچه و خیابان‌های این سرزمین، در ارتباط با مردم داشت. هر چه بیشتر می‌خواندم و صفحات را ورق می‌زدم، تردیدم درباره‌ی کیانیان بیشتر می‌شد.

در تمام داستان‌ها نگاه نویسنده، نگاهی از بالا به پایین بود؛ نگاهی فخرفروشانه و گاه طلبکارانه. لحن کیانیان در بیان خاطرات اغلب طنزآمیز نه، تمسخرآمیز بود. این حس آن‌قدر در سطرسطر کتاب به من القا شد، تا با بدبینی‌یِ تمام حس کردم کاربرد کلمه‌ی “نازنین” در عنوان کتاب آغازی بر این لحن تمسخرآمیز است.

علاوه بر تمام این‌ها، بسیار متاسف شدم که نشر مشکی، کتابی سه هزار و 200 تومانی را که به چاپ سوم رسیده است، با ویرایشی بسیار بد و احتمالا بدون ویراستاری نهایی منتشر کرده است. این غلط‌ها آن‌قدر زیاد بود که گاهی حتی بیش از لحن تمسخرآمیز نویسنده، اعصاب‌خراب‌کن بود!

Advertisements

Read Full Post »

روزنامه‌نگاری یک حرفه است و بالطبع روزنامه‌نگار، توقع  کسب درآمد دارد. در ایران، با وجود پذیرش تعداد کمی دانشجو در این رشته نسبت به بسیاری از رشته‌ها، افراد بسیاری در این زمینه فعالیت می‌کنند.

کم نیستند افرادی که به دلیل علاقه، با گذراندن کلاس‌های روزنامه‌نگاری وارد بازار کار می‌شوند. یا کسانی که با داشتن دوستی و آشنایی، آموزش را به زمان کارآموزی موکول می‌کنند. علاوه بر این تعداد زیادی از دانشجویان رشته‌های نزدیک به این رشته، مانند رشته‌های علوم اجتماعی و گرایش‌ روابط عمومی جذب کار در این زمینه می‌شوند.

برای تمام این گروه‌ها مشکلی بزرگ وجود دارد و آن این که، تعداد روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها بسیار کم است و در این میان آن‌هایی را که سیاست‌شان جدا از جهت‌گیری‌های تند حکومتی است باید با ذره‌بین یافت. (البته این روزها به گمان‌ام از دست ذره‌بین هم کاری بر نمی‌آید)

این است که روزنامه‌نگارانی مانند من که تنها روزنامه‌نگاری می‌دانند (شش سال است که روزنامه‌نگارم و فارغ‌التحصیل این رشته و کار دیگری بلد نیستم!) امکان یافتن شغل دیگری را ندارند و از سویی نیاز به امرار معاش دارند (کیست که نداشته باشد؟) و علاوه بر این‌ها حاضر نیستند بر خلاف فکر و ایده‌شان بنویسند، تا حد امکان سعی می‌کنند از سرویس‌های سیاسی دور باشند و در زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی و ورزشی بنویسند.

شروع می‌کنند و درگیر جامعه و شهر و شاعر و نوازنده و فوتبالیست می‌شوند، که حضور کسی با عنوان دبیر سرویس و سردبیر سوهان روح‌شان می‌شود و مته‌ی مغزشان.

در بسیاری از روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های ایران، تا آن‌جا که من دیده‌ام، برخی از دبیر سرویس‌ها و اغلب سردبیران افرادی هستند که حتی یک روز کار روزنامه‌نگاری و خبرنگاری نکرده‌اند و تنها به رسم اطمینان به نوع فکر و جهت‌گیری سیاسی‌شان در این مقام نشسته‌اند. به جد می‌گویم که سردبیران بسیاری را دیده‌ام که حتی توان تنظیم یک خبر را ندارند اما مدام در حال ایده‌پردازی هستند.

اما سیاست‌های مجموعه اندک‌اندک وارد تمامی حوزه‌های اجتماعی، فرهنگی و ورزشی می‌شود و دست خبرنگار را از هر سو می‌بندد. اینجا است که حتی حضور در سرویس‌هایی غیر از سرویس سیاسی، مشکل را حل نمی‌کند. علاوه بر تمام این‌ها خبرنگار می‌داند که به شکل معمول و تنها با افزایش تجربه و توانایی در کارش پیشرفت نمی‌کند. یعنی برای اغلب خبرنگارها امکان پیشرفت در کار و دریافت پست بالاتر، مثل دبیری تحریریه و سردبیری ممکن نیست مگر به سفارشِ سفارش‌کنندگان معتبر. (در نشست‌های خبری نگاهی به خبرنگاران اطلاعات، کیهان و یا همشهری بیاندازید و از سن‌شان اعتبار گفته‌ام را دریابید.)

به هر روی، مثال می‌آورم برای کل گفته‌ام از خبرگزاری که نه، سایت خبری برنا که  این روزها تبلیغات گسترده‌ای در سطح شهر دارد. این مجموعه تیر ماه سال 86 به عنوان خبرگزاری دولتی زیر نظر سازمان ملی جوانان افتتاح شد. برنا در ظاهر خبرگزاری‌یی برای جوانان و در باطن فضایی برای حمایت از محمود احمدی‌نژاد بود. من از همان ابتدا، همکاری با مجموعه را پذیرفتم و همین جا سوگند می‌خورم نمی‌دانستم در این خبرگزاری چه خواهد گذشت.

ساختمانی چهار طبقه بود، با امکانات کافی که تنها در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های دولتی و یا روزنامه‌ای مثل همشهری دیده‌ بودم.

مثل همیشه سرویس اجتماعی، محل کار من شد. از هفت نفر همکار من در سرویس اجتماعی، هیچ کدام روزنامه‌نگاری نخوانده بودند و پنج نفر تا به حال در سمت روزنامه‌نگار و خبرنگار فعالیت نداشتند.

کار شروع شد و پیش رفت. سردبیر، دکتری به نام ولی‌زاده و فارغ‌التحصیل یکی از رشته‌های علوم انسانی بود. (اگر درست خاطرم باشد، فلسفه). آقای ولی‌زاده مدام نظرات بی‌ربط می‌داد و سعی می‌کرد خود را بسیار حرفه‌ای نشان دهد. البته خیلی از کار دور نبود و به گمان‌ام در این زمینه سابقه داشت.

بدتر از آن، مدیر مجموعه. جوانی 30 ساله، که مهندسی خوانده بود و به همان دلایل ذکر شده، در کسوت مدیر برنا ظاهر شد. او که باور کنید جمله‌بندی درست نمی‌دانست از نوع تنظیم خبرها ایراد می‌گرفت و تلاش می‌کرد با سلیقه‌ی زرد، تاکید می‌کنم بسیار زرد خود مجموعه را هدایت کند. (او علاقه‌ی خاصی به سرویس باشگاه جوانی و گزارش‌های‌اش داشت که تازه سطح نوشته‌های الان‌اش بسیار بالاتر از ابتدای کار است.)

میزان حقوق دریافتی من از برنا، بالا بود و احتمالا به این خاطر که جزو معدود افراد با سابقه‌ی کار بودم، برتری‌های بسیاری داشتم. دیرتر از دیگران در محل کارم حاضر می‌شدم و برای رفتن به کلاس‌های دانشگاه، یک روز از کار معاف بودم.

این بود که ماندن در شرایط اعصاب‌خردکن آن‌جا را به رفتن ترجیح دادم. من بیشتر گزارش می‌نوشتم و به خاطر اهمیت عجیبی که این خبرگزاری به گزارش‌ها می‌داد با سردبیر زیاد صحبت می‌کردم.

خلاصه بگویم، به ما فهماندند که در گزارش‌های‌مان تا می‌توانیم زیرآب شهرداری تهران را بزنیم و هر چه از دهان‌مان در می‌آید به آن‌ها بگوییم و صحه بگذاریم بر نالایقی و بی‌کفایتی مسئولان شهری؛ همچنین می‌توانیم تا جایی که دل‌مان بخواهد از بدی‌های دانشگاه آزاد و مدیریت پول‌دوست آن بگوییم؛ در ضمن از گفتن نیکی‌های دولت مهرورز در زمینه‌ی آموزش و پرورش، بهداشت، مسکن، وام‌های ازدواج و غیره نباید دریغ می‌کردیم.

بخش اول و دوم، کار سختی نبود. شهرداری و دانشگاه آزاد کاستی‌ها و معایب بسیاری داشتند که می‌شد سراغ‌شان رفت و گزارش‌ها نوشت.

بخش سوم اما کار ساده‌ای نبود؛ پشت گوش انداختم و به رویم نیاوردم. تلفن زدند و بازخواست کردند و قول گرفتند و سوژه سفارش دادند و…

اوایل اردیبهشت 87، عطای مجموعه را به لقای‌اش بخشیدم و رها شدم. من رها شدم اما دوستان بسیاری دارم که “غم نان” وادارشان می‌کند در روزنامه‌هایی مثل وطن‌امروز و ایران کار کنند و تمام این دردها را به جان بخرند و دم نیاورند، یا کوله بار سفر بردارند و مثل خیلی‌ از روزنامه‌نگاران، در فضای وحشت‌زای این روزها راه غربت پیش بگیرند.

Read Full Post »



چهل روز از آن پنج‌شنبه‌ی لعنتی می‌گذرد و من هر صبح به امید شنیدن خبری از آزادی برمی‌خیزم. چهل روز است که حتی لحظه‌ای یادتان از یاد من و صادق دور نیست و لحظه‌های‌مان، درست مثل روزهای آزادی، با شما می‌گذرد.

چهل روز است که با گفتن تکه‌کلام‌هایی که معنایی مشترک داشت برای ما چهار نفر، به جای خندیدن، اشک می‌دود به چشم‌هایمان و نگاه نمی‌کنیم به نگاه هم تا به هق‌هق نیافتیم.

روزها است که مرور می‌کنیم مهدیه را و وحید را و خاطرات‌مان را؛ کاش روزهای غم به پنجاه نرسد…

Read Full Post »

زلزله بم

بعد از شش سال، امسال فراموش کردم سال روز زلزله‌ی بم را. پنج دی را گذراندم و برای اولین بار به یاد نیاوردم آن‌چه بر سر هم‌وطن‌های‌ام در بم آمد. فراموش کردم، چرا که امسال پنجم و ششم دی، سراسر ایران لرزید.

ایران لرزید و باز هم در دیِ لعنتی، خون‌ها ریخته شد و مادرها به سوگ نشستند و پدرها گریستند.

این بار اما، نه یک بلای طبیعی و نه تنها در یک منطقه‌ی جغرافیایی، که خون‌خواری و ستم‌کاری حاکمانی رذل، دی ماهِ سراسر ایران را خونین کرد.

بعد از شش سال، دوباره عکس‌های ایران در روزنامه‌های سراسر جهان منتشر شد.

باز هم ایران تیتر یک بسیاری از خبرگزاری‌ها شد. اما دیگر از کمک‌های انسان‌دوستانه‌ی

آنان خبری نیست؛ که جهان به فکر منفعت خویش است.

این بار ایرانیان، تنها با قدرت خویش برمی‌خیزند و ویرانه‌ها را با دست اتحاد خویش خواهند ساخت؛

و من دیگر پنجم و ششم دی را فراموش نخواهم کرد.

شهید ایران

Read Full Post »