Feeds:
Posts
Comments

Archive for February, 2010

دیروز که نگاه می‌کردم بین کارت‌های تبریک سال نو، پیدایش کردم. نوشته بودی: “برای رفیق فاطمه. بهار دلت پایدار” و البته رفیق را با خودکار قرمز نوشته بودی. یادت هست رفیق؟ روزهای آخر سال 83 بود و در حیاط کوچک دانشکده‌مان بودیم و چقدر خندیدیم به خط تو و چقدر زیبا بود طرح روی کارت.

به کارت که نگاه می‌کنم، صدایت هنوز زنگ می‌زند در گوش‌ام که: “ببین چه با سلیقه‌ام، عمرا هیچ کس مثل من کارت بخره.”

لعنت به این روزها که بهار را به یادم می‌آورد. یادت هست بهار پیش را؛ بهار 88. چه شیرین مسافرتی بود مسافرت کردستان. آن شب در خانه باغ را یادت هست که آمدی و تو هم کنار آتش بزرگی که مادر یادگار برپا کرده بود، جا گرفتی؟ یادت هست چقدر حرف زدی و من و مهدیه از شدت خنده اشک چشمان‌مان بند نمی‌آمد؟ حالا تو کجایی؟ مهدیه کجاست؟ و من…

لعنت بر این اشک که هیچ وقت رهایم نمی‌کند؛ لعنت بر  این بغض که کوتاه نمی‌آید تا تمام قد بنویسم برای پاکی و شرافت تو…

Read Full Post »

خیلی‌ها می‌گویند پروژه “اسب تروا” شکست خورد؛ بعضی‌ها تا می‌توانند ناسزا نثار برنامه‌ریزان‌اش می‌کنند و معدودی معتقدند که این ایده به هیچ وجه شکست نخورده است. حقیقت این است که من واقعا نمی‌دانم این ایده خوب بوده یا نه، شکست خورده یا پیروز شده؛ آن چه می‌دانم این است که تا صبح روز 22 بهمن کسی ایرادی از این پروژه نگرفت و حتی خیلی از مخالفان امروز، تا دیروز، این روش را تبلیغ می‌کردند. این فقط یک نظر بود، یک پیشنهاد. پیشنهادی که می‌شد پذیرفت یا رد کرد.

چرا همه از دیروز یادشان افتاده که قرار بوده با “حفظ هویت” در راهپیمایی شرکت کنند؟ مگر نه این‌که میرحسین موسوی روز 19 بهمن‌ در دیدار با دانشجویان به این نکته تاکید کرد؟ پس چرا همه امروز به یاد حرف‌اش افتاده‌اند؟

به هر حال، هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم‌ها در این شرایط به جان هم بیافتند. مردم از یک سو مدام بد و بیراه می‌گویند، چرا که فکر می‌کنند دیروز شکست خورده‌اند و این فکر از آن‌جا ناشی می‌شود که دیروز شهید نداشته‌ایم و مجروح کم داشته‌ایم و به هر شکل خشونت پایین بوده است.

علاوه بر مردم عادی و اعضای دنیای مجازی، افراد سرشناس هم گاردهای جدی برای حمله به هم گرفته‌اند؛ مهاجرانی علیه محسن سازگارا می‌نویسد، ابراهیم نبوی علیه نیک‌آهنگ کوثر و نیک‌آهنگ هم که کلا ساز مخالف با همه می‌زند.

درگیری داخلی هواداران سبز با هم، شاید بدترین اتفاقی است که پس از هشت ماه مبارزه مردم می‌توانست بیافتد و باید به سرعت جلوی آن را گرفت.

Read Full Post »

مهدیه، وحید، ضیاء، مجید، فواد، محاربه، فعال قومی، اضطراب، بازداشت، روزنامه‌نگار، خطر، پیروزی، ملت ایران، شهید، علی      ملیحی، علی کلایی، بازداشت، 22 بهمن، امید، مقام معظم رهبری، اعدام، اسانلو، انفرادی، بازداشت، ترس، شک، کروبی،  موسوی، اعتراض، آزادی،بازداشت، شهادت، انقلاب، آشوب، محمد ملکی، آواره‌گی، بازداشت، صدا و سیما، اعتراف، سفیر ایران،  20:30، بازداشت، دانشجو، اشک، سلمان، بازداشت، فرزاد کمانگر، عدالت، بازداشت، تنفس، بازداشت، بازداشت، بازداشت و…

Read Full Post »

اعتماد، اعتمادسازی، اعتماد متقابل؛ این کلمات در نطق‌ها و نوشته‌های مربوط به ارتباط دولت‌ها و ملت‌ها بسیار به کار می‌رود. چرا که ایجاد اعتماد میان مردم و دولت‌ مهم‌ترین پشتیبان برای ادامه‌ی کار دولت و زندگی آرام مردم است. اما وقتی این اعتماد و اطمینان از میان برود و جای آن را شک و سوءظن مدام بگیرد، کار برای دولت سخت خواهد شد. از آن‌جا که دولت‌ها و ملت‌ها ارتباطی دوسویه با هم دارند و بی‌شک، رشد یکی در گرو پیشرفت دیگری است این سختی کار دولت، اثری مستقیم بر زندگی مردم خواهد داشت و آرامش را از آن‌ها نیز خواهد گرفت.

در ایران ما، اعتمادی که در سال‌های اولیه انقلاب نسبت به حکومت و دولتِ در راس وجود داشت، اعتمادی همه جانبه بود. اطمینان و اعتمادی که اغلب مردم به شخصیت کاریزماتیک آیت‌الله خمینی داشتند تا حدی بود که در انتخابات ریاست جمهوری بهمن ماه 1358، ابوالحسن بنی‌صدر که گفته می‌شد تائید آیت‌الله خمینی را به همراه دارد، با 76 درصد آراء به عنوان اولین رئیس جمهور ایران برگزیده شد. همین شخص بعد از 16 ماه، با رهبر مردم اختلاف پیدا کرد و اغلب ایرانیان هم‌گام با آیت‌الله خمینی او را به خیانت و توطئه متهم کردند.

از دیگر سو، دولت و مسئولان حکومتی نیز به مردم خود اطمینان کامل داشتند. چنان که وقتی آیت‌الله خمینی صحبت از لشکر 20 میلیونی می‌کرد، به طرفداری و حضور مردم دلگرم بود.

اعتماد اغلب مردم اما، رفته رفته، با دسته‌بندی‌های خودی و غیرخودی، برخوردهای چکشی با مخالفین، عدم شفاف‌سازی، بی‌خبری مردم از اصل وقایع، رواج شایعه و… کمرنگ شد تا این که در آستانه‌ی سی‌ویکمین سالگرد پیروزی انقلاب، جای خود را به شک و بی‌اعتمادی صرف داده است.

بسیاری از مردم، امروز چنان به دولت پس از نهم بی‌‌اعتمادند که وقتی وزیر علوم حرف از اسلامی شدن دانشگاه‌ها می‌زند، همه، اظهار کنند یا نه، می‌اندیشند که حاکمان چه خواب جدیدی برای دانشگاه دیده‌اند.

یا زمانی که معاون عمليات فرماندهي انتظامي تهران در گفت‌وگو با فارس اعلام می‌کند در حاشیه بازی دربی روز چهارشنبه، چند نفر به دليل فروش بليط تقلبي و بازار سياه دستگير شده‌اند، کسی حرف‌اش را باور نمی‌کند. مردم در محل کار و تاکسی و محفل‌های خانگی، خبر را نقل می‌کنند و با نگاه‌های پر از تردید به هم خیره می‌شوند؛ در نگاه‌شان هست که حتما باز چند جوان را به بهانه‌‌ی داشتن دست‌بند سبز یا دادن شعار بازداشت کرده‌اند.

حتی اعلام بسته بودن شبانه تونل توحید از چشم بی‌اعتماد مردم دور نمی‌ماند. امروز، پیرزنی در تاکسی بعد از کلی ناله و نفرین می‌گفت: “این قدر جوان زندانی کردند، دیگر جا ندارند. لابد می‌خواهند بچه‌های مردم را شب‌ها این‌جا نگه دارند.”

یا وقتی برخی از مردم، زمانی که حق‌شان در جایی ضایع می‌شوند، برای شکایت به نهادهای موظف مراجعه نمی‌کنند چرا که اعتقاد دارند: “ما که دستمان به جایی بند نیست.” و این جمله شاید بیش از همه نشان‌دهنده‌ی عدم اطمینان مردم به نهادهای دولتی باشد.

حکومت نیز دیگر اعتمادی به اکثریت مردم ندارد؛ این همه برانداز و جاسوس و معترض و محارب و فاسد و بدحجاب نامیدن مردم به خوبی نوع نگاه حاکمیت به عموم مردم ایران را نشان می‌دهد. حکومتی که صلاح نمی‌داند از دخیره‌های ارزی‌اش، از پرونده‌های مفاسد اقتصادی‌اش، از نرخ تورم و میزان بی‌کاری‌اش، از مذاکرات پیدا و پنهان خارجی‌اش، به مردمان‌اش خبر درستی بدهد. حکومتی که رای اکثریت غالب مردم‌اش را به خطا می‌داند و چون چوپانی چوب به دست گوسفندان‌اش را از چپ به راست می‌راند.

دروغ‌گویی، پنهان‌کاری و عدم شفاف‌سازی حاکمان، از دلایل اصلی بی‌اعتمادی مردم نسبت به دولت است؛ همچنین جدایی و گاه تقابل میان منافع دولت و مردم می‌تواند در تولد و رشد بی‌اعتمادی نسبت به جامعه موثر باشد؛

با این توصیف، وقتی دیوار بی‌اعتمادی میان حکومت و ملت چنین آسمان می‌خراشد،پیدا است که تا غروب حکومت راهی نمانده است.

Read Full Post »

بعضی وقت‌ها نوشتنم نمی‌آید. بارها قصد می‌کنم و شروع، اما به نیمه نرسیده پشیمان می‌شوم  و بدم می‌آید از هر آن‌چه نوشته‌ام. این حس اغلب زمانی سراغ‌ام می‌آید که سرم پر است از مطالبی که به نوشتن‌شان فکر می‌کنم و حتی موقع درست کردن غذا، ظرف شستن و  خواب هم رهایم نمی‌کنند. می‌شوم شبیه کسی که مدت‌ها جلوی دهان‌اش را گرفته بودند و نمی‌توانسته حرف بزند؛ حالا که می‌تواند، آن‌قدر حرف‌های درهم و برهم دارد که باز هم عاجز است از گفتن.

همین که شروع می‌کنم به نوشتن، سرم درد می‌گیرد و عصبی می‌شوم و هیچ چیز بیش از این آزارم نمی‌دهد که حتی نتوانم بنویسم…

Read Full Post »