Feeds:
Posts
Comments

Archive for April, 2010

نزدیک به پنج ماه از بازداشت مهدیه گلرو، دانشجوی تعلیقی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل می‌گذرد. روز 22 فروردین ماه، دادگاه بدون حضور وکیل، وی را به 2 سال و چهار ماه حبس محکوم کرد و همان روز وثیقه‌ای 700 میلیون تومانی برای آزادی موقت وی تعیین کرد. تعیین این وثیقه بی‌شک از عهده‌ی خانواده‌ی گلرو خارج بود؛ با تلاش آنان مبلغ وثیقه به 500 میلیون تومان کاهش یافت اما باز هم منبعی برای تامین وثیقه وجود نداشت. در این روزها با توجه به حجم بالای زندانیان و مبالغ سنگین وثیقه، آنان که حاضر به گذاشتن وثیقه برای آزادی‌یِ آزادی‌خواهان هستند،اغلب یا در زندان‌اند یا به قید وثیقه آزاد و باقی هم تلاش می‌کنند تا می‌شود خود را از این ماجراها دور نگه دارند.

وحید لعلی‌پور، همسر مهدیه، که خود نزدیک به سه ماه در بازداشت بوده، نامه‌ای سرگشاده خطاب به بازجویان نوشته است:

ز: وحید لعلی پور ( بازداشت: 11/9/88 – آزادی: 2/12/88 )

به: بازجوها (کارشناس های) محترم پرونده من و همسرم ( مهدیه گلرو)

موضوع: همسر دربندم ( مهدیه گلرو )

با سلام به استحضار می رساند:

اینجانب و همسرم (مهدیه گلرو) در تاریخ 11/9/88 در منزل توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شده و به بند 209 منتقل شدیم.

من تا لحظه بازداشت هیچگونه فعالیت سیاسی نداشتم و همسرم نیز یک دانشجوی محروم از تحصیل بوده که به جرم حق طلبی 6 ترم تعلیق همراه با سنوات – 8 روز زندان و 1 سال حبس تعلیقی در پرونده اش تا قبل از بازداشت داشته است.

به هر حال اینجانب به جرم اینکه همسر کسی هستم که حق طلب است با تنها 3 جلسه بازجویی 32 روز انفرادی را تجربه کردم و 65 روز را در 209 گذراندم و به طور کل 81 روز زندان کشیدم و متاسفانه از روز 2 اسفند 88 طعم مبتذل آزادی را روزانه می چشم و هر لحظه آرزوی آزادی همسرم را دارم.

از لحظه آزادی تا سه شنبه گذشته محروم از دیدار همسرم بودم به جرم اینکه ماموران محترمتان شناسنامه مرا پس نمی دادند.

به هر حال با همه این مسایل تا به امروز دم نزدم. بی دادگاه برای همسرم تشکیل دادید و حکم برایش بریدید – من روی صحبتم با شماست چرا که می دانم قاضی حکمی که شما به وی توصیه کرده اید را صادر کرده – من در مورد حکم بحث نمی کنم بحثم این است: برادر گرامی شما که حتی از تعداد (دربند) رفتن های ما و صحبتهای روزانه ما که در خلوت ترین مکان ها رد و بدل می شد با خبر بودید چطور می شود که ندانید ما 700 میلیون که هیچ 500 میلیون هم وثیقه نداریم که برای آزادی مهدیه عزیزمان بگذاریم.

می خواهید تحقیرمان کنید و بگویید: می بینید شماها که داعیه دفاع از مردم ایران را دارید هیچکس حاضر نیست برای شما حتی 500 میلیون هم وثیفه بگذارد.

اما برادر گرامی بهتر است این را بدانید که هر کس در ایران فعالیت سیاسی می کند انتظاری از مردم ندارد و نباید هم داشته باشد و در ضمن اگر واقعا می خواستید این را به ما نشان دهید خوب موفق شدید و ما این را دیدیم.

حال راستش را بگو برادر عزیز بازجوی گرامی کارشناس محترم این تعیین وثیقه شوخی بود یا واقعا می خواهید مهدیه را آزاد کنید؟ اگر واقعا می خواهید مهدیه را آزاد کنید بهتر است این را بدانید که وثیقه 100 میلیونی که هیچ اگر کفالت و قول شرف هم باشد مهدیه با شرف تر از آن است که کسی را که قدمی برای وی برداشته به درد سر بیاندازد.

در پایان درخواست دارم اگر می شود و برایتان مقدور است اجازه بدهید همسرم برای چند روزی تنها برای مداوای وضعیت جسمی اش که اگر تنها چهره اش را با قبل از بازداشتش مقایسه کنید وضعیت بد جسمی اش قابل رویت است بیاید بیرون و پس از مداوا به داخل برگردد.

مراتب جهت هر گونه اقدام مقتضی بعرض می رسد.

Read Full Post »

کشتار آدم‌ها در هر زمان و هر جایی که صورت گیرد قبیح است و مورد نکوهش. امروز 24 آوریل، نود و پنجمین سالروز کشتار بیش از یک و نیم میلیون ارمنی به دست دولت عثمانی است. کشتار مردم عادی و کودکانی که هیچ‌گاه نفهمیدند چرا و به چه جرمی کشته می‌شوند.  تسلیت گفتن و محکوم دانستن این عمل و تلاش برای جلوگیری از اتفاقات مشابه، شاید تنها کاری باشد که امروز از دست ما ساخته است.

در این باره:

مراسم یادبود کشتار ارامنه برگزار شد

طلب بخشش روشنفکران ترکیه از ارامنه



Read Full Post »

در تمام این 21 سال که کنارم بودی، هرگز گمان نمی‌بردم این روزها دور باشم از شما، حتی به خیال‌ام نمی‌رسید که این روزها بیاید و من نباشم، که نبینم از نزدیک و مزه‌مزه نکنم بزرگ‌تر بودن را برای عزیزترین…

اما حالا، فرسنگ‌ها دورم از تو و لحظه‌های شیرین اضطرابت، از دل‌دل‌زدن‌هایت، از خنده‌های پر متانت‌ات، از گلایه‌های گاه و بی‌گاه‌ات و…

هر چند که این‌جا در گوشه‌ی خلوت اتاق‌ام، ساعت‌ها با تو حرف می‌زنم و بارها در خیال تو را به آغوش می‌کشم، اما باور کن که  شرمسارم از نبودن‌ام و شک نکن که دل‌ام تاب ندارد این همه بی‌تابی را…

Read Full Post »

باران می‌بارید. بابا دست من و نسیبه را گرفته بود و یقه‌ی اورکتش را داده بود بالا. سرازیری تپه‌ی شمس‌آباد را پایین می‌آمدیم. پنجم دبستان بودم. نرسیده به میدان ملت، پیچیدیم توی کتاب‌فروشی پژوهش؛ نسیبه دفتر فیلی می‌خواست. مغازه خلوت بود. تا نسیبه دفتر انتخاب کند، مغازه را با نگاه دور زدم و چشم‌ام روی دفتر سیمی با جلد صورتی رنگ با طرح باربی ماند. دفترِ جلد صورتی، روی تلی از دفترها روی پیش‌خوان مغازه بود. دفتر 200 برگ بود با عکس باربی که یک دست‌اش کیف و یک دست‌اش بادبزن بود؛دفتر را برداشتم.

“دفتر لازم داری؟” بابا داشت پول دفتر فیلی را حساب می‌کرد. سر تکان دادم که “نه!” قیمت دفتر جلد صورتی را پرسید. خیلی گران‌تر از دفترهای عادی بود. بابا گفت “دفتر رو بزار بریم، مامان منتظره.” راه افتاد طرف در مغازه؛ تکان نخوردم. نسیبه کنارم ایستاده بود؛ سر بلند کردم و نگاهش کردم. با حرکتی سریع دفتر فیلی را گذاشت روی پیش‌خوان و رو به بابا گفت: “خانم‌مون گفت دفتر فیلی هم نباشه اشکال نداره.”

باران بند آمده بود که من دفتر صورتی به بغل و نسیبه با دفتر فیلی از مغازه بیرون آمدیم. سال اول دلم نیامد دفتر را استفاده کنم؛ اول راهنمایی بودم که تصمیم گرفتم به عنوان “دفتر کار علوم” از دفتر صورتی استفاده کنم. دو صفحه‌ی اول را با “چرا بینی وال فواره می‌زند؟” و “خفاش‌ها چگونه می‌بینند؟” پر کردم. اما جلد صورتی و طرح باربی‌، میان دفترهای خاکستری و جلدهای راه‌راه توی ذوق می‌زد.

دفتر باز بی‌استفاده ماند تا سال دوم راهنمایی، بالای صفحه‌ی دفتر بزرگ نوشتم: سال 1375. از همان روز دفتر صورتی شد دفتر خاطراتم. هرگز عادت نداشتم خاطراتم را مداوم بنویسم؛ اما ورق‌ورق این دفتر گوشه‌های رنگارنگ زندگی‌ام را جلوی چشمان‌ام بازسازی می‌کند. مدرسه‌ رفتن‌ها، کارنامه‌ گرفتن‌ها، دعواهای کودکانه، حال و هوای بکر نوجوانی، جوانی، روزهای دانشگاه، روزهای عاشقی، روزهای ازدواج، روزهای سفر و دل‌تنگی، روزهای غربت، روزهای تصمیم و حالا روزهای ناشناخته‌ی شیرین…

ورق زدن دفتر خاطرات صورتی‌ام، همراه همیشگی‌‌یِ من، هر بار مرا پرت می‌کند به آن روز بارانی و نگاه ناتمام خواهرکم؛ به لحظه‌های طی‌ شده‌ی زندگی‌ام که چه خوب، چه بد، برای‌ام بی‌نهایت عزیز اند.

Read Full Post »