Feeds:
Posts
Comments

Archive for May, 2010

“جرم‌شان چه بود؟”

سر بلند کردم و نگاهش کردم؛ منتظر بود. آرام گفتم: “کرد بودند.”

از پشت حلقه‌ی اشک، دیدم که چهره‌ی متعجب‌اش در هم رفت. می‌دانستم برای یک اروپایی، چقدر سخت است درک این واقعیت.

گمان می‌بردم که او هم مانند خیلی‌های دیگر سری تکان می‌دهد و دقایقی را که به نظرش برای مرگ چند نفر کافی است سکوت می‌کند و بعد برمی‌گردد به کار عادی‌اش…

اما اشک به چشمان او هم دوید: “توی رم که بودم یک دوست کرد داشتم، خیلی با هم دوست بودیم… او هم از مرگ فرار کرده بود…”

و من یادم به یاد دوستان کُردم می‌افتد؛ به یاد علی، یادگار، فواد، به یاد ناطق، مقصود، سیروان، سلیمان و…

به یاد کردستان می‌افتم و مردمان نازنین‌اش، به یاد خلوص و سادگی‌شان… و تن‌ام می‌لرزد از این فکر که شاید این‌ها هم به جرم کُرد بودن‌ تنها چند قدم با چوبه‌ی دار فاصله داشته باشند.

سرم گیج می‌رود از این افکار، حالم به هم می‌خورد از خودم و خاکی که بر آن روئیده‌ام…

Advertisements

Read Full Post »

دنبال من نگرد مادر

نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان

اینجا دنبال من نگرد

ستاره افتاده بر گیس تو

آن را نکن خسته و گریان

غروب‌ها دل‌ام می‌گیرد. نوعی بی‌قراری به سراغ‌ام می‌آید. نمی‌دانم چرا ولی سال‌ها است به این دل‌تنگی‌ها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخ‌ام را شیرین نمی‌کند. فقط این دل‌تنگی‌ها را برای‌ام گیراتر و جذاب‌تر می‌نماید. غروب‌ها با دل‌ام خلوت می‌کنم. به خودم و انسان‌های دور برم، به انسان‌هایی که نشان‌شان عددی شده است چند رقمی فکر می‌کنم.

به یاد می‌آورم که من زندانی شماره ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد نماد و رمز شده‌اند، ۳۵۰، ۲۰۹، ۲۴۰، ۲ الف

روزها هم در سرزمین ما سمبل می‌شوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیش‌تر شده، ۳ اسفند، ۱۸ تیر،۱۶ آذر، ۲۲ تیر، ۲۹ اسفند، ۳۰ خرداد، ۲ بهمن و…. به یاد می‌آورم که آدم‌ها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می‌شوند و ما صاحب قاب عکس‌های شده‌ایم به تعداد ستاره‌های آسمان

غروب‌ها با خودم فکر می‌کنم که کلمات برای‌ام چه معنایی پیدا کرده‌اند، تروریست محارب، خراب‌کار، آشوب‌گر، اغتشاش‌گر، امنیتی و منافق کلماتی آشنا شده‌اند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برای‌ام چه معنای جداگانه‌یی پیدا کرده‌اند.

غروب‌ها به دل‌ام می‌گویم که من یکی از ده‌ها زندانی سیاسی اوین شده‌ام، یکی از هزاران از آن‌ها که آمدند و رفتند و آن‌ها که آمدند و نرفتند.

به خود می‌گویم چه روزگار غریبی شده گاهی باید از خبرهایی خوش‌حال شوم که اصلا جای خوش‌حالی ندارد گاهی از شنیدن خبری از سر خوش‌حالی می‌گریم و گاهی از شنیدن بعضی خبرها تلخندی می‌زنم و سری تکان می‌دهم و افسوس می‌خورم به حال لحظه‌یی که اشک شادی ریخته بودم، گاهی می‌مانم بین خندیدن و گریستن کدام یک روا است.

از شنیدن خبر شکستن حکم اعدام حامد که به ۱۰ سال تبدیل شده اشک خوش‌حالی می‌ریزم ولی با به یادآوردن جسم رنجور و سن کمش به فکر فرو می‌روم که یک انسان چند سال عمر می‌کند که ۱۰ سال در زندان بماند و اینبار غصه، مرا می‌خورد.

از شنیدن خبر حبس هم سلول‌های‌ام نادر و آرش که هر کدام ۱۰ سال به زندان محکوم شده‌اند نفس راحتی می‌کشم که خوب شد حکم اعدام هم به آن‌ها ندادند ولی وقتی به مهدی کوچلوی نادر و مادر آرش فکر می‌کنم اشک در چشمان‌ام حلقه می‌زند، باز می‌مانم غصه بخورم یا خوش‌حال باشم.

روزگار غریبی شده از این‌که در سال‌گرد ابراهیم در سنندج فقط ۱۰ نفر دستگیر شده‌اند خیال‌ام راحت می‌شود که کسی کشته نشد اما از این‌که مادر ابراهیم کتاب‌های پسرش را جمع نکرده بغض گلوی‌ام را می‌گیرد و فکر می‌کنم به ۱۰ نفری که فقط یک سوال داشتند، ابراهیم چه شد ؟

چشم‌های‌ام را تند تند روی ستور روزنامه می‌گردانم و از این‌که می‌بینم برای مجید توکلی کیفر خواست محارب صادر نکرده‌اند از خوش‌حالی به خودم می‌گویم «جانمی مجید کاش دوباره ببینمت» و پس از این‌که به کلاس درس رها شده‌اش فکر می‌کنم سری تکان می‌دهم و می‌مانم بخندم یا بگریم؟

فکر می‌کنم که چه روزگار غریبی شده

«مردم نالان از فقر» دیار ما باید «دست و پای بریده خود را» بر خان کرم سهام عدالت، با منت و شاباش هدیه بگیرند که چه شده …

با خودم فکر می‌کنم چه روزگاری شده باید حق حیات و زنده‌گی‌ام لای فلان بخش نامه و عفو نامه در دادگاه‌ها گرد و خاک بخورد و مادرم با ترس به تلفن جواب دهد، با نگرانی تلویزیون‌اش را روشن کند و منتظر روزی باشد که مرگ فرزندش سایه وحشتی شود بر زنده‌گی دیگران

غروب‌ها با خودم فکر می‌کنم که …

آرام به اطراف نگاه می‌اندازم تا مبادا کسی یا دوربینی فکرم را بخواند و … به گوش کسی که نباید برسد، برساند.

راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین

فرزاد کمانگر- زندان اوین – ۲۹ دیماه ۱۳۸۸

Read Full Post »