Feeds:
Posts
Comments

Archive for August, 2010

خواندن را همیشه دوست داشتم، از همان وقتی که تازه یاد گرفتم بخوانم؛ هر جا ورقی، روزنامه‌ای، چیزی پیدا می‌کردم شروع می‌کردم به خواندن.

بزرگ‌تر که شدم، عاشق کتاب بودم و روزنامه؛ گذشت تا خودم شدم روزنامه‌نگار و نازنین همسرم، ناشر. کتاب خواندن همیشه بزرگ‌ترین لذت زندگی‌ام بود؛ نه فقط لذت، مُسکن، آرامش‌بخش.

حالا اما مدتی است مانده‌ام بی‌‌کتاب. دلم کتاب چاپی می‌خواهد، کتابی که دست بگیرم و ورق بزنم. سراغ کتاب‌خانه مجازی رفتم؛ امتحان کردم؛ تلقین کردم؛ نشد.

به چندین کتاب‌فروشی سر زدم؛ گرچه از میان آن همه کتاب چیزی عایدم نشد، اما بوی کتاب و قدم زدن میان قفسه‌های پر از کتاب، حالم را جا آورد.

به هر حال، مانده‌ام بدون مُسکن و روی آورده‌ام به آن تعداد کتابی که همراه دارم و گرچه بارها و بارها خواندمشان، اما برای خماری‌یِ من هنوز جواب می‌دهد.

شما که دستتان می‌رسد، لذت نشئگی را ببرید!

Advertisements

Read Full Post »

وحید که آزاد شد، تا چند وقت نمی‌توانستم تلفنی صحبت کنم با او؛ گریه‌ام می‌گرفت. زمان گرفت تا خودم را پیدا کنم و صدایش را بشنوم و دلتنگی، بدون اشک به سراغ‌ام بیاید.

توی مطب دکتر بودم که مهدیه زنگ زد؛ صدای‌اش را شناختم اما آن قدر متعجب بودم که پرسیدم: “شما؟”

توی مطب دکتر بودم و باید اشک‌های‌ام را قورت می‌دادم؛ قورت دادم و با صدای بلند خندیدم و قربان صدقه‌اش رفتم. نگفتم که   چقدر دلتنگم؛ تنها خندیدم و خندید. تمام اشک‌های‌ام را قورت دادم و بغض‌ام را نگذاشتم بشکند.

یک هفته می‌گذرد از این تماس و تمام این یک هفته، وقت و بی‌وقت و گاه و بی‌گاه، اشک‌های نریخته‌ی آن روز خوب را گریه می‌کنم. دلتنگی دارد دیوانه‌ام می‌کند برای دوستی که تنها رفیق روزهای بد و دلتنگی‌ام بود.

دل‌ام برای مهدیه، برای وحید، برای خانه‌ی کوچک‌شان و برای روزهای پر از خنده‌مان تنگ شده، طاقت‌ام به خدا طاق شده…

Read Full Post »