Feeds:
Posts
Comments

Archive for September, 2010

همیشه لبخند به لب دارد؛ روی صندلی نشسته و دست زیر چانه زده، گوشه‌ای ایستاده و دست‌ها را پشت حلقه کرده، چهارزانو و دست به سینه روی زمین نشسته و تمام این لحظه‌ها نه فقط لب‌ها که چشم‌هایش هم به من می‌خندد. خیلی وقت‌ها هم از دورها می‌آید و درست در لحظه‌ای که ترس برم داشته، دست‌ام را می‌گیرد و می‌شود مایه‌ی آرامش؛ آرامشی که از خواب، به لحظات بیداری‌ هم سرایت می‌کند.

پدربزرگ‌ام، گرچه چند سال پیش از تولد من از دنیا رفت بی‌آنکه دیده باشم‌اش، اما از بسیاری از دیده‌ها، به من نزدیک‌تر است.

روزهای ناراحتی و اضطراب، روزهای دلتنگی و ناامنی، روزهای دل‌شوره و سردرگمی که به شب‌های پر از کابوس ختم می‌شود، “آقاجون” سر می‌رسد؛ به خواب‌هایم سر می‌زند و با نگاه و لبخندش آرام‌ام می‌کند؛ کابوس را رویا می‌کند و ترس را از من می‌گیرد. دست‌هایم را می گیرد و همه جا سر می‌کشیم. من در آغوش‌اش کودکی می‌شوم که هرگز غصه‌ای نداشته است.

گرچه او هیچ‌گاه در رویاهایم با من سخنی نگفته است، اما هست؛ همیشه هست با لبخند و نگاه مانوس‌اش. و من چقدر خوشبخت‌ام که حضور او را هر کجا بروم با خود خواهم داشت گرچه هیچ‌گاه جسم‌اش در کنارم نبوده است.

Advertisements

Read Full Post »