Feeds:
Posts
Comments

Archive for October, 2010

پلیس در سرزمین من

در ایتالیا پلیس کم دیده‌ام؛ خیلی کم. نه اینجا و نه چند شهری که بوده‌ام. آن چندتایی هم که دیده‌ام با کلی یال و کوپال و سردوشی و مدال‌های فراوان و لباس‌های فاخر مثل تمام شهر به اشیا موزه بیشتر می‌ماندند تا پلیس.

اما دیروز در میلان، خبری بود گویا که در بعضی خیابان‌ها، پلیس حضور داشت. نفهمیدم چه بوده و چه شده اما احساس ترس و ناامنی از دیدن پلیس حال‌ام را بد کرد. حتی سعی می‌کردم به جای رد شدن از کنار پلیس، راهم را کج کنم و از آن طرف خیابان عبور کنم. دلم برای خودم سوخت که چرا از سرزمینی آمده‌ام که در آن مردمان‌اش همچون من از دیدن پلیس می‌ترسند و بدشان می‌آید.

اوایل که آمده‌ بودم، با دیدن پلیس سریع دست‌ام می‌رفت به سمت سرم؛ روسری‌ام. ناخودآگاه می‌گفتم “وای…” و طول می‌کشید تا از کنار پلیس رد شوم و بارها و بارها به خودم بگویم “پلیس با تو کاری ندارد” و باز هم نفهمم چرا از دیدن پلیسی که با من کاری ندارد یاد روسری نداشته و چکمه‌ای که به پا دارم می‌افتم.

دلم برای خودمان می‌سوزد؛ با دیدن شادی و بی‌غمی مردمان اینجا دلم برای مردمان سرزمین‌ام می‌گیرد.

Advertisements

Read Full Post »