Feeds:
Posts
Comments

Archive for January, 2011

می‌گفت دخترک به هیچ صراطی مستقیم نبود. می‌گفت دخترک ۱۰-۱۲ ساله بود و مادرش هر کار می‌کرد، حرف همان بود؛ “سوار هواپیما نمی‌شوم.”

دخترک دست‌هایش را دو طرف صندلی قلاب کرده بود؛ گریه نمی‌کرد اما بغض داشت و رنگ به رخسارش نمانده بود. مادر نیز دست‌کمی نداشت، در پی هر کدام از “هیچی نمی‌شه”ها ترس و بغض به وجودش سایه می‌انداخت.

شاید فکر می‌کرد اگر اتفاقی بیافتد هرگز خود را نخواهد بخشید. اما لابد کارشان مهم بوده و تا اهواز هم ساعت‌ها راه؛ شاید همین بوده که پرواز را با این همه ترس انتخاب کرده بودند. اما حالا که رسیده‌ بودند فرودگاه، ترس وجودشان را گرفته بود و دخترک از جایش تکان نمی‌خورد.

مادر رو به اطرافیان که در صندلی‌های کناری نشسته بودند توضیح داد که “دوست پدرش تو هواپیمای ارومیه بود و کشته شد. هر جا رفتیم بچه‌ام از سقوط هواپیماها شنیده، خوب حق داره ترسیده؛ بچه‌ است دیگه” و لبخندی زد تا شاید ترس خودش را پنهان کند؛ نتوانست. به بقیه نگاه کرد تا کسی در راضی کردن دخترک کمک‌اش کند، اما کسی حرفی برای گفتن نداشت. باقی هم مسافر بودند و توی دلشان آشوب بود.

می‌گفت فرودگاه مهرآباد شلوغ بود مثل همیشه؛ اما ترس از سر و روی مردم بالا می‌رفت.

به هر شکلی بود، مادر ریز جسته، دخترش را بغل گرفت و در آخرین دقایق بسته شدن گیت برای پرواز رفتند. کاش بغض دخترک می‌ترکید؛ حالا چشم‌های‌اش هم بغض داشت.

رفتند؟ یک ساعت و نیم ترس حتما کودکی‌ دخترک را افسرده می‌کند؛ اگر حقیقتا اتفاقی بیافتد؟ بغض بدجور گلوی دخترک را فشار می‌داد، شاید در فرودگاه اهواز به محض نشستن هواپیما، بغضش بترکد؛ خدا کند گریه کند.

Read Full Post »

پرسید: شما توی کشورتون گوجه‌فرنگی دارید؟

۱۸ ساله‌ بود. دانشجوی سال اول دوره  لیسانس ادبیات ایتالیایی. این سوال را که پرسید یکی از دوست‌هاش بهش سقلمه زد. گفتم: گوجه‌فرنگی؟ گوجه‌فرنگی چیه؟

خندید، گفت: می‌دونم می‌دونی چیه. ولی تو ایران هم داشتید؟

موهای بلند روشن داشت و چشم‌های عسلی. نه مسخره می‌کرد و نه اذیت؛ واقعا سوال داشت. پرسیدم: می‌دانی ایران کجاست؟

“خاورمیانه” و از سرعت عمل خودش خوشش آمد و لبخندی از رضایت زد.

پرسیدم: دیگه چی می‌دونی؟

بچه‌های دیگه نشسته بودند روی صندلی‌هاشان و او بالای سرم ایستاده بود؛ “ایران همش در حال جنگه.”

– جنگ؟

این پا و آن پا کرد؛ یک چیزی گفته بود. برایش گفتم که ایران ۲۰ سالی هست که با هیچ کجا جنگ نداشته و آن چیز‌هایی که شاید او دیده مربوط به “جنبش سبز” مردم ایران بوده نه جنگ و ایران آن‌قدر پیشرفته هست که من بتوانم با مدرک لیسانسی که از ایران گرفته‌ام امروز با دانشجوهای ارشد ایتالیا هم‌کلاس شوم و جمعیت زیادی از جوانان ایرانی تحصیلات دانشگاهی دارند و…

استاد آمد و او باید از کلاس ما بیرون می‌رفت. وقتی داشت می‌رفت گفتم: تو ایران هم گوجه‌فرنگی داریم هم گوجه سبز.

گوجه‌فرنگی

Read Full Post »