Feeds:
Posts
Comments

Archive for March, 2011

بچه که بودیم با خواهرکم که حالا خودش دو تا بچه دارد، می‌نشستیم و حساب می‌کردیم سال ۱۳۸۰ چند سال دیگر است و بعد فقط برای تفریح، انگار به زمانی که هرگز نخواهد آمد نگاه می‌کنیم، سال‌های مانده به سال ۱۳۹۰ را هم می‌شمردیم و سن‌مان را حساب می‌کردیم و از فکر این که سالی بیاید که ما در آن ۳۰ ساله و ۲۷ ساله باشیم، حسابی می‌خندیدیم.

هنوز باورم نمی‌شود سال ۱۳۹۰ آمده و من درست در همان سالی قرار گرفته‌ام که روزی فکر به آن، لبخند را به کودکی‌ام می‌برد. خوشحالم که کودکی‌هایم را فراموش نکردم؛ این طوری وقتی در موقعیتی قرار می‌گیرم که سال یا سال‌های پیش برایم عجیب یا خنده‌دار بود اما حالا جدی است، بزرگ شدنم را حس می‌کنم. نه این که بزرگ شدن خوب باشد، اما این که بفهمی داری بزرگ می‌شوی حتما خوب است.

یادم می‌آید وقتی شش- هفت ساله بودم، تعجب می‌کردم که چرا “بزرگ‌ترها” فقط آب خنک می‌نوشند و وقتی آب گرم می‌خوردند، انگار دل‌شان به هم خورده باشد سریع از نوشیدن منصرف می‌شوند. برای این که ثابت کنم این کار فقط ادای “بزرگ‌ترها” است بارها از شیر گرم روشویی آب خوردم و هر بار تعجب کردم که چرا بزرگ‌ترها چنین دروغ شاخ‌داری می‌گویند.

اولین بار که از خوردن آب گرم دلم به هم خورد شاید ۱۰ ساله بودم. توی پارک جنگل سی‌سنگان بودیم و من بعد از کلی بالا و پایین پریدن آمده بودم سراغ بطری آبِ توی ماشین. تابستان بود و آب توی بطری حسابی گرم شده بود. جرعه‌ای ننوشیده، از نوشیدن باقی آب صرف نظر کردم و در یک لحظه فکر کردم حرف بزرگ‌ترها خیلی هم دروغ نبوده. حس کردم پس بزرگ شده‌ام که حس آن‌ها را می‌فهمم؛ هیچ وقت آن لحظه و حس آن لحظه را فراموش نمی‌کنم.

از این اتفاق‌ها کم نیافتاده برایم. همیشه فکر می‌کردم جمله‌هایی مثل “این غذا به معده‌ام نمی‌سازد” یا “فلان غذا را خوردم حالم بد شد” و جمله‌هایی مثل این هم ادای آدم بزرگ‌ها است. فکر می‌کردم ادا است چون خودم هیچ وقت نمی‌فهمیدم اگر دل درد گرفته‌ام به خاطر غذای خاصی است یا نه! حتی نمی‌دانستم وقتی غذا به معده “نسازد” یعنی چطوری می‌شود! حالا اما خیلی خوب می‌فهمم؛ “ورم معده” را هم خوب می‌فهمم و دردش را هم.

امروز اما، اتفاق دیگری افتاد. داشتم عکس‌های نوجوانی‌ام را ورق می‌زدم؛ روزهای مدرسه، روزهای بی‌خیالی را. به خودم که نگاه کردم زیر لب گفتم “چقدر جوون بودم!” و این بار هم باز یکی از آن دیوارهای ساخته شده در کودکی‌ام فرو ریخت. حسرت‌هایی که می‌دیدم بزرگ‌ترها هنگام نگاه کردن آلبوم عکس می‌خوردند همیشه برایم بی‌معنی بود و امروز، درست امروز برایم معنا پیدا کرد. حالا مفهوم قطره اشک مادربزرگ را می‌فهمم که با ورق زدن آلبوم سر می‌خورد روی گونه.

Advertisements

Read Full Post »