Feeds:
Posts
Comments

Archive for September, 2011

چهارتایی نشسته‌ایم دور میز آشپزخانه. من به لطف لب‌تاب و آن سه تا به یمن حضورشان. برای یکی از بچه‌ها خواستگار آمده، از آن مدل‌های سنتی که دوست ما تا حالا سه چهار بار بیشتر او را ندیده و حالا مانده چه کار کند. هر کس تزی می‌دهد و نسخه‌ای می‌پیچد:

– بابا ازدواج‌های سنتی همیشه بهتر جواب داده!

– چرا چرت می‌گی؟ ندیده و نشناخته که نمی‌شه با کسی ازدواج کرد. بگو حداقل دو سال باید نامزد باشیم.

– گیرم دو سال نامزد بودن. تا نرن زیر یه سقف نمی‌تونه طرف‌اش رو بشناسه.

هیجان‌زده می‌شوم و می‌گویم: راست می‌گه! من هم تا قبل از این که عروسی کنم و با صادق برم زیر یه سقف از یک عالمه اخلاق‌های خوبی که داشت بی‌خبر بودم و هر روز که گذشت بیشتر فهمیدم چقدر خوبه…

هنوز جمله‌ام تمام نشده یکی بلند می‌گوید :”ااااااه”، یکی ادای بالا آوردن در می‌آورد و آن یکی می‌گوید: “این فاطمه باز شروع کرد.”

و من این سر دنیا می‌مانم با لب و لوچه‌ی آویزان که “مگه چی گفتم؟”

Advertisements

Read Full Post »