Feeds:
Posts
Comments

Archive for the ‘دل‌نوشته‌ها’ Category

مادربزرگ رفت. حالا دو روز از رفتن‌اش گذشته و من هنوز نمی‌توانم باور کنم که دیگر هرگز به من نخواهد گفت: “بعد از هر نماز برات دعا می‌کنم که غریب دلشاد باشی نَنَه.”

مادربزرگ گرچه همیشه مادربزرگ بود، اما هیچ‌وقت پیر نبود؛ هیچ‌وقت مریض احوال نبود؛ از درد ناله نمی‌کرد؛ پابه‌پای ما لباس می‌خرید، مهمانی می‌داد، مهمانی می‌رفت، عاشق مسافرت بود، اصرار داشت که شال‌اش را با کفش، و کیف‌اش را با رنگ مانتو ست کند و ست را “سقط” می‌گفت، برای‌ نوه‌هایش اس‌ام‌اس می‌زد از موبایلی که چند سالی بود خریده بود و خیلی دوست‌اش داشت؛ رفتن‌اش بد توی شوک‌ام برد.

خاطرات‌ام با مادربزرگ از کودکی تا یک سال و نیم پیش که برای آخرین بار بوسیدمش، تا چند روز قبل از رفتن‌اش که تلفنی با او حرف زدم، مثل نوار از جلوی چشم‌های‌ام می‌گذرد و حتی اشک هم نمی‌تواند درخشانی آن لحظه‌ها را به چشم‌ام تار کند.

دلم می‌خواهد بچه‌ شوم، مادربزرگ برای‌مان “هانیسمک” بخرد، زیر انداز پهن کند جلوی تلویزیون و خودش بیشتر از من و دخترخاله‌ها برای خوردن “هانیسمک”ها شوق داشته باشد. می‌خواهم باز دستم را بگیرد و با هم برویم آن پیراهن زرد که روی‌اش عکس گنجشک داشت را بخریم و من از شادی توی پوستم نگنجم.

مادربزرگم را می‌خواهم که بغل‌ام کند، مادربزرگم را می‌خواهم که بغل‌اش کنم.

Advertisements

Read Full Post »

عجب چیز عجیبی است این دل‌تنگی. اول از یک نقطه شروع می‌شود؛ یک خاطره، یک اسم، یک بو. کافی است به آن نقطه فکر کنی، دل‌تنگی به آنی رشد می‌کند. به دقیقه نمی‌رسد که تمام جانت را می‌گیرد و همه‌ی وجودت لبریز می‌شود از دل‌تنگی.

وقت‌هایی که می‌شود از کنار آن نقطه بگذری و خودت را به کوچه علی‌ چپ بزنی، اتفاقی نمی‌افتد. نقطه را در دم خفه کرده‌ای و دیگر خفت‌ات نمی‌کند. می‌توانی سوت بزنی و از کنارش بگریزی.

اما امان از وقت‌هایی که نتوانسته‌ای خودت را از دست آن نقطه برهانی؛ آن وقت است که دیگر دل‌تنگی امان‌ات را می‌برد. دل‌تنگی در تمام وجودت رخنه می‌کند و دلت هوایی خیلی چیزها می‌شود. آدم‌ها که جای خود دارند، دل‌ات برای خیلی چیزهای دیگر هم پر می‌کشد.

درست همین حالا که اجازه دادم، نقطه‌ی دل‌تنگی ِ من، پر بگیرد در تمام جانم، می‌بینم دلم برای چه چیزها که تنگ نشده؛

دلم می‌خواهد در یک شهر آشنا راه بروم، در کوچه‌هایی که می‌شناسم‌شان و مردمی که حرف‌های نگفته‌شان را می‌فهمم. دل‌ام می‌خواهد بفهمم که پشت لبخند مردی که در تاکسی کنارم نشسته‌،  چه حرفی نهفته است و قصد زنی که روبه‌رویم نشسته را از بالا انداختن ابروهای‌اش بدانم.

دلم می‌خواهد وقتی با ماشین از خیابان‌ها می‌گذرم، مدام به بقل دستی‌ام از خاطراتی بگویم که جا به جای خیابان‌های شهرم دارم.

دلم می‌خواهد وقتی از جلوی خانه‌ای رد می‌شوم، بویی که مشام‌ام می‌رسد را بشناسم و بفهمم که ساکنان‌ خانه برای ناهار یا شام چه می‌خواهند بخورم.

دلم می‌خواهد صدای بچه‌ مدرسه‌ای‌ها را که می‌شنوم بدون آن‌که مجبور باشم دقت کنم، بفهمم چه می‌گویند و از شوخی‌های‌شان لبخند بزنم.

دلم می‌خواهد توی تاکسی لم بدهم و با راننده از سیاست گرفته تا درس بچه‌اش که همه‌ش پی شیطنت‌ است حرف بزنم.

دلم می‌خواهد با یک نظر سر در سینماها را بخوانم و همان یک نظر پرونده‌ی فیلم و کارگردان و بازیگران را به خاطرم بیاورد.

دلم می‌خواهد توی کوچه پیرمرد همسایه‌مان را ببینم و سلام کنم و او هنوز هم جواب‌ام را مثل ۱۴- ۱۵ سال پیش بدهد؛ انگار که با دخترک کوچکی حرف می‌زند.

دلم می‌خواهد وقتی که در حیاط استاد را صدا می‌کنم “استاذ” برگردد، لبخند بزند و بگوید “دختر دیگه بزرگ شدی.”

دلم می‌خواهد شوخی‌های بامزه و بی‌مزه‌ام را دیگران بفهمند و دلم می‌خواهد و می‌خواهد و می‌خواهد.

اما این‌ها همه برای وقت‌هایی است که آن نقطه دمار از روزگارم در آورده است. باقی وقت‌ها دلم چیزهایی را می‌خواهد که این‌جا دارم.

Read Full Post »

بچه که بودیم با خواهرکم که حالا خودش دو تا بچه دارد، می‌نشستیم و حساب می‌کردیم سال ۱۳۸۰ چند سال دیگر است و بعد فقط برای تفریح، انگار به زمانی که هرگز نخواهد آمد نگاه می‌کنیم، سال‌های مانده به سال ۱۳۹۰ را هم می‌شمردیم و سن‌مان را حساب می‌کردیم و از فکر این که سالی بیاید که ما در آن ۳۰ ساله و ۲۷ ساله باشیم، حسابی می‌خندیدیم.

هنوز باورم نمی‌شود سال ۱۳۹۰ آمده و من درست در همان سالی قرار گرفته‌ام که روزی فکر به آن، لبخند را به کودکی‌ام می‌برد. خوشحالم که کودکی‌هایم را فراموش نکردم؛ این طوری وقتی در موقعیتی قرار می‌گیرم که سال یا سال‌های پیش برایم عجیب یا خنده‌دار بود اما حالا جدی است، بزرگ شدنم را حس می‌کنم. نه این که بزرگ شدن خوب باشد، اما این که بفهمی داری بزرگ می‌شوی حتما خوب است.

یادم می‌آید وقتی شش- هفت ساله بودم، تعجب می‌کردم که چرا “بزرگ‌ترها” فقط آب خنک می‌نوشند و وقتی آب گرم می‌خوردند، انگار دل‌شان به هم خورده باشد سریع از نوشیدن منصرف می‌شوند. برای این که ثابت کنم این کار فقط ادای “بزرگ‌ترها” است بارها از شیر گرم روشویی آب خوردم و هر بار تعجب کردم که چرا بزرگ‌ترها چنین دروغ شاخ‌داری می‌گویند.

اولین بار که از خوردن آب گرم دلم به هم خورد شاید ۱۰ ساله بودم. توی پارک جنگل سی‌سنگان بودیم و من بعد از کلی بالا و پایین پریدن آمده بودم سراغ بطری آبِ توی ماشین. تابستان بود و آب توی بطری حسابی گرم شده بود. جرعه‌ای ننوشیده، از نوشیدن باقی آب صرف نظر کردم و در یک لحظه فکر کردم حرف بزرگ‌ترها خیلی هم دروغ نبوده. حس کردم پس بزرگ شده‌ام که حس آن‌ها را می‌فهمم؛ هیچ وقت آن لحظه و حس آن لحظه را فراموش نمی‌کنم.

از این اتفاق‌ها کم نیافتاده برایم. همیشه فکر می‌کردم جمله‌هایی مثل “این غذا به معده‌ام نمی‌سازد” یا “فلان غذا را خوردم حالم بد شد” و جمله‌هایی مثل این هم ادای آدم بزرگ‌ها است. فکر می‌کردم ادا است چون خودم هیچ وقت نمی‌فهمیدم اگر دل درد گرفته‌ام به خاطر غذای خاصی است یا نه! حتی نمی‌دانستم وقتی غذا به معده “نسازد” یعنی چطوری می‌شود! حالا اما خیلی خوب می‌فهمم؛ “ورم معده” را هم خوب می‌فهمم و دردش را هم.

امروز اما، اتفاق دیگری افتاد. داشتم عکس‌های نوجوانی‌ام را ورق می‌زدم؛ روزهای مدرسه، روزهای بی‌خیالی را. به خودم که نگاه کردم زیر لب گفتم “چقدر جوون بودم!” و این بار هم باز یکی از آن دیوارهای ساخته شده در کودکی‌ام فرو ریخت. حسرت‌هایی که می‌دیدم بزرگ‌ترها هنگام نگاه کردن آلبوم عکس می‌خوردند همیشه برایم بی‌معنی بود و امروز، درست امروز برایم معنا پیدا کرد. حالا مفهوم قطره اشک مادربزرگ را می‌فهمم که با ورق زدن آلبوم سر می‌خورد روی گونه.

Read Full Post »

از شمال برمی‌گشتیم. همه خسته بودیم و ساکت. هر کدام یک گوشه ماشین لمیده بودیم و صادق بی‌صدا رانندگی می‌کرد؛ غرق بودیم در فکرهای خودمان.

چشم‌ام افتاد به صفحه‌ی کوچک ساعت ماشین. پریدم توی فکر همه؛ “از این ساعت این قدر می‌ترسم. اصلا دلم نمی خواد توی این دقیقه چشم‌ام بیفته به ساعت. همش فکر می‌کنم تو این ساعت یک اتفاق بد باید بیفته.”

صفحه ساعت چشمک‌زنان ۱۱:۱۱ را نشان می‌داد.

صادق و مهدیه و وحید نگاه‌شان رفت روی ساعت. مهدیه اول از همه جواب داد: از چیش می‌ترسی؟ این ما چهار تاییم که وایسادیم کنار هم؛ مثل همیشه. این که دیگه ترس نداره.”

همه خندیدیم و با صدای کودکانه گفتم: “باشه، دیگه نمی‌ترسم.”

و دیگر نترسیدم؛ ترسیدن که هیچ، همیشه دلم می‌خواهد این دقیقه که می‌رسد چشم‌ام به ساعت بیفتد. فقط اینجا است که می‌توانم دوباره هر چهارتایی‌مان را کنار هم ببینم. هر بار لبخند به لبم می‌نشیند و اشک به چشم‌ام می‌دود؛ این اشک و لبخند را دوست دارم.

 

پ.ن: پژوهشگران می گویند در دی‌ان‌ای ما انسانها کدهایی وجود دارد. بعضی از این کدها ذهن را برای تغییر و تکامل آگاهی درونی بیدار می کند. 11:11 یکی از همان کدهاست. در اصل این کد به معنای فعال سازی ذهن برای تغییر به سوی کمال است. این را به تازگی فهمیدم!

Read Full Post »

همیشه لبخند به لب دارد؛ روی صندلی نشسته و دست زیر چانه زده، گوشه‌ای ایستاده و دست‌ها را پشت حلقه کرده، چهارزانو و دست به سینه روی زمین نشسته و تمام این لحظه‌ها نه فقط لب‌ها که چشم‌هایش هم به من می‌خندد. خیلی وقت‌ها هم از دورها می‌آید و درست در لحظه‌ای که ترس برم داشته، دست‌ام را می‌گیرد و می‌شود مایه‌ی آرامش؛ آرامشی که از خواب، به لحظات بیداری‌ هم سرایت می‌کند.

پدربزرگ‌ام، گرچه چند سال پیش از تولد من از دنیا رفت بی‌آنکه دیده باشم‌اش، اما از بسیاری از دیده‌ها، به من نزدیک‌تر است.

روزهای ناراحتی و اضطراب، روزهای دلتنگی و ناامنی، روزهای دل‌شوره و سردرگمی که به شب‌های پر از کابوس ختم می‌شود، “آقاجون” سر می‌رسد؛ به خواب‌هایم سر می‌زند و با نگاه و لبخندش آرام‌ام می‌کند؛ کابوس را رویا می‌کند و ترس را از من می‌گیرد. دست‌هایم را می گیرد و همه جا سر می‌کشیم. من در آغوش‌اش کودکی می‌شوم که هرگز غصه‌ای نداشته است.

گرچه او هیچ‌گاه در رویاهایم با من سخنی نگفته است، اما هست؛ همیشه هست با لبخند و نگاه مانوس‌اش. و من چقدر خوشبخت‌ام که حضور او را هر کجا بروم با خود خواهم داشت گرچه هیچ‌گاه جسم‌اش در کنارم نبوده است.

Read Full Post »

وحید که آزاد شد، تا چند وقت نمی‌توانستم تلفنی صحبت کنم با او؛ گریه‌ام می‌گرفت. زمان گرفت تا خودم را پیدا کنم و صدایش را بشنوم و دلتنگی، بدون اشک به سراغ‌ام بیاید.

توی مطب دکتر بودم که مهدیه زنگ زد؛ صدای‌اش را شناختم اما آن قدر متعجب بودم که پرسیدم: “شما؟”

توی مطب دکتر بودم و باید اشک‌های‌ام را قورت می‌دادم؛ قورت دادم و با صدای بلند خندیدم و قربان صدقه‌اش رفتم. نگفتم که   چقدر دلتنگم؛ تنها خندیدم و خندید. تمام اشک‌های‌ام را قورت دادم و بغض‌ام را نگذاشتم بشکند.

یک هفته می‌گذرد از این تماس و تمام این یک هفته، وقت و بی‌وقت و گاه و بی‌گاه، اشک‌های نریخته‌ی آن روز خوب را گریه می‌کنم. دلتنگی دارد دیوانه‌ام می‌کند برای دوستی که تنها رفیق روزهای بد و دلتنگی‌ام بود.

دل‌ام برای مهدیه، برای وحید، برای خانه‌ی کوچک‌شان و برای روزهای پر از خنده‌مان تنگ شده، طاقت‌ام به خدا طاق شده…

Read Full Post »

کیف لوازم مانیکور را از میان قوطی‌های کرم و شیشه‌های عطر برمی‌دارم. چقدر گرد گرفته. چند وقت است سراغ‌‌اش را نگرفته‌ام، استفاده‌اش نکرده‌ام؟

هدی گفت: این همه پول دادی بابت یه کیف مانیکور؟ عقلت کم نیست؟ گفتم: مگه آدم چند بار واسه عروسیش خرید می‌کنه؟ تازه خیلی هم که گرون نبود! هدی خندید و خندیدم و به کیف نگاه کردم؛ چرم مشکی کیف برق می‌زد.

دستمال نمدار را می‌کشم روی کیف؛ رد دستمال می‌ماند روی کیف و جلد چرمی دوباره برق می‌زند.

جهزیه را که در خانه‌‌مان می‌چیدیم، زیپ کیف را باز کردم و گذاشتم‌اش روی میز توالت. چند مدل سوهان و ناخن‌گیر و یک آینه کوچک قاب فلزی برق نو بودن داشتند و به همه چیز خانه می‌آمدند. میز توالت چوبی، بزرگ بود، با آینه‌یی قدی که تمام اتاق را در خود جا می‌داد.

وسایل داخل کیف را گردگیری می‌کنم. زیپ کیف را باز می‌کنم و می‌گذارمش روی چهارپایه‌ای که به عنوان میز توالت کنار تخت گذاشته‌ام. سوهان‌های ناخن برق نمی‌زنند و دو لک روی آینه را هر چه می‌کنم، پاک نمی‌شود.

به عکس دونفره‌مان نگاه می‌کنم در قاب کوچک فلزی. در تمام این سه سال، هر جا که بوده‌ایم، درست کنار تخت‌خواب‌مان جا داشته؛ در خانه کوچک و راحت‌مان در تهران، در خانه بزرگ و پردرسرمان در ترکیه و حالا در اتاق کوچک پر از آینده‌مان در تورین.

دستمال نمدار را می‌کشم به قاب عکس و خیره می‌شوم به لبخند صادق که محکم بغل‌ام کرده است. فکر می‌کنم اگر این لبخند نبود، کدامیک از این خانه‌ها و راحتی‌ها برایم معنا داشت؟

در اتاق را باز می‌کند. لبخند می‌زند و گونه‌ام را می‌بوسد: خسته شدی؟ می‌خوای ولش کن باقیش فردا.

قاب عکس را می‌گذارم روی چهارپایه کنار تخت‌خواب و فکر می‌کنم چقدر این لبخند را دوست دارم. بلند می‌شوم و دستمال نمدار را می‌کشم روی آینه. تصویرم در رد خالی از گرد آینه لبخند می‌زند.

Read Full Post »

Older Posts »