Feeds:
Posts
Comments

Archive for the ‘سیاست’ Category

“زندانی گمنام” واژه‌ای است که در این یک سال از سوی برخی از سایت‌ها و خبرگزاری‌ها، بسیار به کار برده شد و می‌شود.

واژه‌‌یی که اوایل برای نشان دادن این که بسیاری از زندانیان، فعال سیاسی نبوده‌اند، مفید بود و همچنین کمک می‌کرد تا نام این افراد به صورت ویژه در ذهن مخاطب بماند.

اما اکنون، کاربرد این صفت برای زندانیانی که یک سال در زندان بوده‌اند و یا درگیر دادگاه، مناسب است؟

برای مثال، سایت کلمه، اخبار علی بی‌کس، کورش جنتی را با عنوان “زندانیان گمنام” منتشر می‌کند، فقط به این خاطر که ملاک گمنام بودن یا نبودن را آشنایی شخص منتشر کننده خبر با زندانی می‌داند.

مگر نه اینکه تمام تلاش ما برای گمنام نبودن زندانیان سبز است؟ پس چرا حالا که نامی و نشانی از این زندانیان به دست رسیده، باز هم با این عنوان از آنان یاد می‌شود؟

تلاش برای گمنام نبودن زندانیان سبز، ستودنی است؛ اما نباید گذاشت تا با تفاوت قائل شدن میان آنان و استفاده از صفت‌های متفاوت برای‌شان، خودمان هم به زندانیان سبزمان اجحاف کنیم.

مردمسالاری:وقتی برای تامین انرژی همین تعدادجمعیت،ناچاربه تعطیل هستیم،چطورازافزایش جمعیت حرف می زنیم؟

سیاست > دولت – روزنامه مردم سالاری با بیان اینکه در اعلام تعطیل رسمی، همواره تهران حتی در مورد موضوعاتی با کیفیت متفاوت در مناطق مختلف همچون آلودگی هوا، گرد و غبار یا شدت گرما شاخص اندازه گیری قرار می گیرد ، نوشت :

از ابتدای خرداد تا انتهای شهریور ماه در استان های خوزستان و بوشهر و هرمزگان، دمای هوا هیچگاه از 45درجه سانتیگراد کمتر نمی شود و اغلب از 50 درجه هم بالا تر است، اما هیچگاه در این استان ها به دلیل گرمای هوا، تعطیل رسمی اعلا م نمی شود. این دمای طاقت فرسا را در کنار رطوبت بالا ی 80 درصد در این استان ها قرار دهید تا بدانید مردم در این استان ها از اواخر بهار تا پایان تابستان در چه شرایط سختی به کار روزانه مشغولند. با این وجود وقتی دمای هوای تهران به 42 درجه سانتیگراد می رسد، آن هم وقتی رطوبت هوا به 40 درصد هم نرسیده، در پایتخت تعطیل رسمی اعلا م می شود و به دلیل تعطیلی تهران، استان هایی هم که در طول تابستان، همیشه- و نه فقط یک روز یا دو روز- گرمای 50 درجه را تجربه میکنند تعطیل می شوند.

در ادامه سرمقاله این روزنامه آمده است : اگر شدت گرمای هوا فقط در چند روز از سال مردم تهران را اذیت می کند و بهتر است آنها سرکار نروند، پس چرا مردم خوزستان و بوشهر و هرمزگان و… که در تمام طول تابستان با گرمایی شدیدتر از گرمای تهران و رطوبتی که هیچ گاه در تهران حس نمی شود و نفس کشیدن را هم با دشواری مواجه می سازد روبرو هستند، باید در طول تابستان به سرکار بروند و به طورعادی به زندگی روزمره خود ادامه دهند؟ جالب اینجاست که در چنین شرایطی از مردم دعوت می کنیم از تهران خارج شوند و در شهرهای دیگری زندگی کنند و حتی از هزاران نفر از کارکنان شرکت های نفتی در بخش اداری هم درخواست می کنیم به مناطق نفت خیر بروند; در حالی که آنها می دانند که در تهران با دمای 42 درجه، ادارات تعطیل می شوند و در خوزستان در دمای 50 درجه هم مردم باید سرکار بروند مگر این که گرمای هوا در تهران محسوس باشد!

مردم سالاری در ادامه افزود : از سوی دیگر توجیه تعطیلی به دلیل صرفه جویی در مصرف انرژی هم چندان توجیه قابل  قبولی به نظر نمی رسد و همچون عذر بدتر از گناه است. اگر ما توانایی تامین انرژی مورد  نیاز جمعیت فعلی را نداریم و استان های گرم کشور ما با افزایش دمای هوا با قطع برق و آب مواجه می شوند و برای جلوگیری از بروز این مشکل در تهران هم مجبوریم تعطیل رسمی اعلا م کنیم، چگونه تصور می کنیم کشور ما برای جمعیت 120 یا 150 میلیون نفر هم ظرفیت دارد؟

Advertisements

Read Full Post »

دنبال من نگرد مادر

نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان

اینجا دنبال من نگرد

ستاره افتاده بر گیس تو

آن را نکن خسته و گریان

غروب‌ها دل‌ام می‌گیرد. نوعی بی‌قراری به سراغ‌ام می‌آید. نمی‌دانم چرا ولی سال‌ها است به این دل‌تنگی‌ها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخ‌ام را شیرین نمی‌کند. فقط این دل‌تنگی‌ها را برای‌ام گیراتر و جذاب‌تر می‌نماید. غروب‌ها با دل‌ام خلوت می‌کنم. به خودم و انسان‌های دور برم، به انسان‌هایی که نشان‌شان عددی شده است چند رقمی فکر می‌کنم.

به یاد می‌آورم که من زندانی شماره ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد نماد و رمز شده‌اند، ۳۵۰، ۲۰۹، ۲۴۰، ۲ الف

روزها هم در سرزمین ما سمبل می‌شوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیش‌تر شده، ۳ اسفند، ۱۸ تیر،۱۶ آذر، ۲۲ تیر، ۲۹ اسفند، ۳۰ خرداد، ۲ بهمن و…. به یاد می‌آورم که آدم‌ها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می‌شوند و ما صاحب قاب عکس‌های شده‌ایم به تعداد ستاره‌های آسمان

غروب‌ها با خودم فکر می‌کنم که کلمات برای‌ام چه معنایی پیدا کرده‌اند، تروریست محارب، خراب‌کار، آشوب‌گر، اغتشاش‌گر، امنیتی و منافق کلماتی آشنا شده‌اند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برای‌ام چه معنای جداگانه‌یی پیدا کرده‌اند.

غروب‌ها به دل‌ام می‌گویم که من یکی از ده‌ها زندانی سیاسی اوین شده‌ام، یکی از هزاران از آن‌ها که آمدند و رفتند و آن‌ها که آمدند و نرفتند.

به خود می‌گویم چه روزگار غریبی شده گاهی باید از خبرهایی خوش‌حال شوم که اصلا جای خوش‌حالی ندارد گاهی از شنیدن خبری از سر خوش‌حالی می‌گریم و گاهی از شنیدن بعضی خبرها تلخندی می‌زنم و سری تکان می‌دهم و افسوس می‌خورم به حال لحظه‌یی که اشک شادی ریخته بودم، گاهی می‌مانم بین خندیدن و گریستن کدام یک روا است.

از شنیدن خبر شکستن حکم اعدام حامد که به ۱۰ سال تبدیل شده اشک خوش‌حالی می‌ریزم ولی با به یادآوردن جسم رنجور و سن کمش به فکر فرو می‌روم که یک انسان چند سال عمر می‌کند که ۱۰ سال در زندان بماند و اینبار غصه، مرا می‌خورد.

از شنیدن خبر حبس هم سلول‌های‌ام نادر و آرش که هر کدام ۱۰ سال به زندان محکوم شده‌اند نفس راحتی می‌کشم که خوب شد حکم اعدام هم به آن‌ها ندادند ولی وقتی به مهدی کوچلوی نادر و مادر آرش فکر می‌کنم اشک در چشمان‌ام حلقه می‌زند، باز می‌مانم غصه بخورم یا خوش‌حال باشم.

روزگار غریبی شده از این‌که در سال‌گرد ابراهیم در سنندج فقط ۱۰ نفر دستگیر شده‌اند خیال‌ام راحت می‌شود که کسی کشته نشد اما از این‌که مادر ابراهیم کتاب‌های پسرش را جمع نکرده بغض گلوی‌ام را می‌گیرد و فکر می‌کنم به ۱۰ نفری که فقط یک سوال داشتند، ابراهیم چه شد ؟

چشم‌های‌ام را تند تند روی ستور روزنامه می‌گردانم و از این‌که می‌بینم برای مجید توکلی کیفر خواست محارب صادر نکرده‌اند از خوش‌حالی به خودم می‌گویم «جانمی مجید کاش دوباره ببینمت» و پس از این‌که به کلاس درس رها شده‌اش فکر می‌کنم سری تکان می‌دهم و می‌مانم بخندم یا بگریم؟

فکر می‌کنم که چه روزگار غریبی شده

«مردم نالان از فقر» دیار ما باید «دست و پای بریده خود را» بر خان کرم سهام عدالت، با منت و شاباش هدیه بگیرند که چه شده …

با خودم فکر می‌کنم چه روزگاری شده باید حق حیات و زنده‌گی‌ام لای فلان بخش نامه و عفو نامه در دادگاه‌ها گرد و خاک بخورد و مادرم با ترس به تلفن جواب دهد، با نگرانی تلویزیون‌اش را روشن کند و منتظر روزی باشد که مرگ فرزندش سایه وحشتی شود بر زنده‌گی دیگران

غروب‌ها با خودم فکر می‌کنم که …

آرام به اطراف نگاه می‌اندازم تا مبادا کسی یا دوربینی فکرم را بخواند و … به گوش کسی که نباید برسد، برساند.

راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین

فرزاد کمانگر- زندان اوین – ۲۹ دیماه ۱۳۸۸

Read Full Post »

نزدیک به پنج ماه از بازداشت مهدیه گلرو، دانشجوی تعلیقی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل می‌گذرد. روز 22 فروردین ماه، دادگاه بدون حضور وکیل، وی را به 2 سال و چهار ماه حبس محکوم کرد و همان روز وثیقه‌ای 700 میلیون تومانی برای آزادی موقت وی تعیین کرد. تعیین این وثیقه بی‌شک از عهده‌ی خانواده‌ی گلرو خارج بود؛ با تلاش آنان مبلغ وثیقه به 500 میلیون تومان کاهش یافت اما باز هم منبعی برای تامین وثیقه وجود نداشت. در این روزها با توجه به حجم بالای زندانیان و مبالغ سنگین وثیقه، آنان که حاضر به گذاشتن وثیقه برای آزادی‌یِ آزادی‌خواهان هستند،اغلب یا در زندان‌اند یا به قید وثیقه آزاد و باقی هم تلاش می‌کنند تا می‌شود خود را از این ماجراها دور نگه دارند.

وحید لعلی‌پور، همسر مهدیه، که خود نزدیک به سه ماه در بازداشت بوده، نامه‌ای سرگشاده خطاب به بازجویان نوشته است:

ز: وحید لعلی پور ( بازداشت: 11/9/88 – آزادی: 2/12/88 )

به: بازجوها (کارشناس های) محترم پرونده من و همسرم ( مهدیه گلرو)

موضوع: همسر دربندم ( مهدیه گلرو )

با سلام به استحضار می رساند:

اینجانب و همسرم (مهدیه گلرو) در تاریخ 11/9/88 در منزل توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شده و به بند 209 منتقل شدیم.

من تا لحظه بازداشت هیچگونه فعالیت سیاسی نداشتم و همسرم نیز یک دانشجوی محروم از تحصیل بوده که به جرم حق طلبی 6 ترم تعلیق همراه با سنوات – 8 روز زندان و 1 سال حبس تعلیقی در پرونده اش تا قبل از بازداشت داشته است.

به هر حال اینجانب به جرم اینکه همسر کسی هستم که حق طلب است با تنها 3 جلسه بازجویی 32 روز انفرادی را تجربه کردم و 65 روز را در 209 گذراندم و به طور کل 81 روز زندان کشیدم و متاسفانه از روز 2 اسفند 88 طعم مبتذل آزادی را روزانه می چشم و هر لحظه آرزوی آزادی همسرم را دارم.

از لحظه آزادی تا سه شنبه گذشته محروم از دیدار همسرم بودم به جرم اینکه ماموران محترمتان شناسنامه مرا پس نمی دادند.

به هر حال با همه این مسایل تا به امروز دم نزدم. بی دادگاه برای همسرم تشکیل دادید و حکم برایش بریدید – من روی صحبتم با شماست چرا که می دانم قاضی حکمی که شما به وی توصیه کرده اید را صادر کرده – من در مورد حکم بحث نمی کنم بحثم این است: برادر گرامی شما که حتی از تعداد (دربند) رفتن های ما و صحبتهای روزانه ما که در خلوت ترین مکان ها رد و بدل می شد با خبر بودید چطور می شود که ندانید ما 700 میلیون که هیچ 500 میلیون هم وثیقه نداریم که برای آزادی مهدیه عزیزمان بگذاریم.

می خواهید تحقیرمان کنید و بگویید: می بینید شماها که داعیه دفاع از مردم ایران را دارید هیچکس حاضر نیست برای شما حتی 500 میلیون هم وثیفه بگذارد.

اما برادر گرامی بهتر است این را بدانید که هر کس در ایران فعالیت سیاسی می کند انتظاری از مردم ندارد و نباید هم داشته باشد و در ضمن اگر واقعا می خواستید این را به ما نشان دهید خوب موفق شدید و ما این را دیدیم.

حال راستش را بگو برادر عزیز بازجوی گرامی کارشناس محترم این تعیین وثیقه شوخی بود یا واقعا می خواهید مهدیه را آزاد کنید؟ اگر واقعا می خواهید مهدیه را آزاد کنید بهتر است این را بدانید که وثیقه 100 میلیونی که هیچ اگر کفالت و قول شرف هم باشد مهدیه با شرف تر از آن است که کسی را که قدمی برای وی برداشته به درد سر بیاندازد.

در پایان درخواست دارم اگر می شود و برایتان مقدور است اجازه بدهید همسرم برای چند روزی تنها برای مداوای وضعیت جسمی اش که اگر تنها چهره اش را با قبل از بازداشتش مقایسه کنید وضعیت بد جسمی اش قابل رویت است بیاید بیرون و پس از مداوا به داخل برگردد.

مراتب جهت هر گونه اقدام مقتضی بعرض می رسد.

Read Full Post »

خیلی‌ها می‌گویند پروژه “اسب تروا” شکست خورد؛ بعضی‌ها تا می‌توانند ناسزا نثار برنامه‌ریزان‌اش می‌کنند و معدودی معتقدند که این ایده به هیچ وجه شکست نخورده است. حقیقت این است که من واقعا نمی‌دانم این ایده خوب بوده یا نه، شکست خورده یا پیروز شده؛ آن چه می‌دانم این است که تا صبح روز 22 بهمن کسی ایرادی از این پروژه نگرفت و حتی خیلی از مخالفان امروز، تا دیروز، این روش را تبلیغ می‌کردند. این فقط یک نظر بود، یک پیشنهاد. پیشنهادی که می‌شد پذیرفت یا رد کرد.

چرا همه از دیروز یادشان افتاده که قرار بوده با “حفظ هویت” در راهپیمایی شرکت کنند؟ مگر نه این‌که میرحسین موسوی روز 19 بهمن‌ در دیدار با دانشجویان به این نکته تاکید کرد؟ پس چرا همه امروز به یاد حرف‌اش افتاده‌اند؟

به هر حال، هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم‌ها در این شرایط به جان هم بیافتند. مردم از یک سو مدام بد و بیراه می‌گویند، چرا که فکر می‌کنند دیروز شکست خورده‌اند و این فکر از آن‌جا ناشی می‌شود که دیروز شهید نداشته‌ایم و مجروح کم داشته‌ایم و به هر شکل خشونت پایین بوده است.

علاوه بر مردم عادی و اعضای دنیای مجازی، افراد سرشناس هم گاردهای جدی برای حمله به هم گرفته‌اند؛ مهاجرانی علیه محسن سازگارا می‌نویسد، ابراهیم نبوی علیه نیک‌آهنگ کوثر و نیک‌آهنگ هم که کلا ساز مخالف با همه می‌زند.

درگیری داخلی هواداران سبز با هم، شاید بدترین اتفاقی است که پس از هشت ماه مبارزه مردم می‌توانست بیافتد و باید به سرعت جلوی آن را گرفت.

Read Full Post »

اعتماد، اعتمادسازی، اعتماد متقابل؛ این کلمات در نطق‌ها و نوشته‌های مربوط به ارتباط دولت‌ها و ملت‌ها بسیار به کار می‌رود. چرا که ایجاد اعتماد میان مردم و دولت‌ مهم‌ترین پشتیبان برای ادامه‌ی کار دولت و زندگی آرام مردم است. اما وقتی این اعتماد و اطمینان از میان برود و جای آن را شک و سوءظن مدام بگیرد، کار برای دولت سخت خواهد شد. از آن‌جا که دولت‌ها و ملت‌ها ارتباطی دوسویه با هم دارند و بی‌شک، رشد یکی در گرو پیشرفت دیگری است این سختی کار دولت، اثری مستقیم بر زندگی مردم خواهد داشت و آرامش را از آن‌ها نیز خواهد گرفت.

در ایران ما، اعتمادی که در سال‌های اولیه انقلاب نسبت به حکومت و دولتِ در راس وجود داشت، اعتمادی همه جانبه بود. اطمینان و اعتمادی که اغلب مردم به شخصیت کاریزماتیک آیت‌الله خمینی داشتند تا حدی بود که در انتخابات ریاست جمهوری بهمن ماه 1358، ابوالحسن بنی‌صدر که گفته می‌شد تائید آیت‌الله خمینی را به همراه دارد، با 76 درصد آراء به عنوان اولین رئیس جمهور ایران برگزیده شد. همین شخص بعد از 16 ماه، با رهبر مردم اختلاف پیدا کرد و اغلب ایرانیان هم‌گام با آیت‌الله خمینی او را به خیانت و توطئه متهم کردند.

از دیگر سو، دولت و مسئولان حکومتی نیز به مردم خود اطمینان کامل داشتند. چنان که وقتی آیت‌الله خمینی صحبت از لشکر 20 میلیونی می‌کرد، به طرفداری و حضور مردم دلگرم بود.

اعتماد اغلب مردم اما، رفته رفته، با دسته‌بندی‌های خودی و غیرخودی، برخوردهای چکشی با مخالفین، عدم شفاف‌سازی، بی‌خبری مردم از اصل وقایع، رواج شایعه و… کمرنگ شد تا این که در آستانه‌ی سی‌ویکمین سالگرد پیروزی انقلاب، جای خود را به شک و بی‌اعتمادی صرف داده است.

بسیاری از مردم، امروز چنان به دولت پس از نهم بی‌‌اعتمادند که وقتی وزیر علوم حرف از اسلامی شدن دانشگاه‌ها می‌زند، همه، اظهار کنند یا نه، می‌اندیشند که حاکمان چه خواب جدیدی برای دانشگاه دیده‌اند.

یا زمانی که معاون عمليات فرماندهي انتظامي تهران در گفت‌وگو با فارس اعلام می‌کند در حاشیه بازی دربی روز چهارشنبه، چند نفر به دليل فروش بليط تقلبي و بازار سياه دستگير شده‌اند، کسی حرف‌اش را باور نمی‌کند. مردم در محل کار و تاکسی و محفل‌های خانگی، خبر را نقل می‌کنند و با نگاه‌های پر از تردید به هم خیره می‌شوند؛ در نگاه‌شان هست که حتما باز چند جوان را به بهانه‌‌ی داشتن دست‌بند سبز یا دادن شعار بازداشت کرده‌اند.

حتی اعلام بسته بودن شبانه تونل توحید از چشم بی‌اعتماد مردم دور نمی‌ماند. امروز، پیرزنی در تاکسی بعد از کلی ناله و نفرین می‌گفت: “این قدر جوان زندانی کردند، دیگر جا ندارند. لابد می‌خواهند بچه‌های مردم را شب‌ها این‌جا نگه دارند.”

یا وقتی برخی از مردم، زمانی که حق‌شان در جایی ضایع می‌شوند، برای شکایت به نهادهای موظف مراجعه نمی‌کنند چرا که اعتقاد دارند: “ما که دستمان به جایی بند نیست.” و این جمله شاید بیش از همه نشان‌دهنده‌ی عدم اطمینان مردم به نهادهای دولتی باشد.

حکومت نیز دیگر اعتمادی به اکثریت مردم ندارد؛ این همه برانداز و جاسوس و معترض و محارب و فاسد و بدحجاب نامیدن مردم به خوبی نوع نگاه حاکمیت به عموم مردم ایران را نشان می‌دهد. حکومتی که صلاح نمی‌داند از دخیره‌های ارزی‌اش، از پرونده‌های مفاسد اقتصادی‌اش، از نرخ تورم و میزان بی‌کاری‌اش، از مذاکرات پیدا و پنهان خارجی‌اش، به مردمان‌اش خبر درستی بدهد. حکومتی که رای اکثریت غالب مردم‌اش را به خطا می‌داند و چون چوپانی چوب به دست گوسفندان‌اش را از چپ به راست می‌راند.

دروغ‌گویی، پنهان‌کاری و عدم شفاف‌سازی حاکمان، از دلایل اصلی بی‌اعتمادی مردم نسبت به دولت است؛ همچنین جدایی و گاه تقابل میان منافع دولت و مردم می‌تواند در تولد و رشد بی‌اعتمادی نسبت به جامعه موثر باشد؛

با این توصیف، وقتی دیوار بی‌اعتمادی میان حکومت و ملت چنین آسمان می‌خراشد،پیدا است که تا غروب حکومت راهی نمانده است.

Read Full Post »

ترس برادر مرگ است” ضربالمثلی قدیمی است که مانند باقی ضربالمثلها جایگاههای بسیاری برای استفاده دارد. بنا بر این مَثَل،
ترس آغاز نابودی است و هر کس بترسد اولین قدم در راه زوال و مرگ را برداشته است.
ترس همواره از نوعی کاستی و عدم توانایی ناشی می‌شود و زمانی ترس افزایش می‌یابد
که این کمبودها و ناتوانایی‌ها زیاد شده باشند.

حالا، در آستانه‌ی 16 آذر 1388، دولت کودتا ترسیده است. ترسی که بندبند وجودش
را می‌لرزاند و پایه‌های‌اش را یکی از پس دیگری در هم می‌ریزد.

چه عاملی غیر از ترس، دولتی را وا می‌دارد تا ممنوعيت سه روزه برای فعاليت خبرنگاران
خارجی صادر کند؛ بیش از 80 دانشجو را به زندان بیاندازد؛ به جمع مادران عزادار
حمله کند؛ شهر را پر از ماموران امنیتی کند؛ سایت‌های اینترنتی را فیلتر کند؛
پارازیت‌های قوی روی شبکه‌های ماهواره‌ای بیاندازد و تماس‌های تلفنی را قطع کند؟

دولت کودتا ترسیده است؛ از 16 آذر، از دانشجو، از مردم، از اتحاد. وجود متقلب‌شان
از ترس می‌لرزد و هیچ یک از راه‌کارهای کودکانه‌شان باعث غلبه بر آن نمی‌شود. ترس
فردا، دروغ‌گویان ستمگر را به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر خواهد کرد.

 

Read Full Post »

مدت‌ها است که با شنیدن زنگ  اس.ام.اس موبایل، منتظر خواندن جوکی جدید درباره‌‌ی محمود احمدی‌نژاد نیستم.

گذشت روزگاری که هر سفر، هر دیدار، هر سخنرانی و هر حرکت‌اش مایه‌ی ساختن جوکی می‌شد و اس.ام.اسی جدید. چهار سال مردم ایران، عدم خوش‌آمدشان از رئیس دولت را با اس.ام.اس‌های مربوط و نامربوط نشان دادند. کار سال به سال بالا گرفت تا جایی که در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری بحث “تخریب افراد و تخلفات انتخاباتی” پیش کشیده شد و مرتضوی در این زمینه مصاحبه‌ها کرد و وزیر اطلاعات از “برخورد سنگین” با متخلفان گفت.

جوک ساختن اما، همچنان ادامه یافت تا زمان برگزاری انتخابات. نیمه‌های شب نتایج اعلام شد. روز اول در حیرت گذشت و بهت مردمی که نتوانسته بودند آنچه اتفاق افتاده را باور کنند. روز بعد، خشم سر باز کرد و اعتراض‌های خیابانی شروع شد. نیروهای امنیتی ریختند و زدند و بردند و کشتند.

دیگر موضوع احمدی‌نژاد نیست. پیکان خشم مردم به سوی دیگری نشانه رفته است. دیگر از ساختن جوک و S.M.S خبری نیست. صدای زنگ اس.ام.اس این روزها، از مکان راه‌پیمایی‌ها می‌گوید و دلهره می‌اندازد برای خواندن خبر بازداشت دوستی یا اعدام جوانی. دیگر لب‌خندی نیست. دیگر جوکی نیست. کیست که بر جوکی درباره‌ی هیتلر بخندد؟

 

Read Full Post »

Older Posts »