Feeds:
Posts
Comments

Archive for the ‘کتاب’ Category

خواندن را همیشه دوست داشتم، از همان وقتی که تازه یاد گرفتم بخوانم؛ هر جا ورقی، روزنامه‌ای، چیزی پیدا می‌کردم شروع می‌کردم به خواندن.

بزرگ‌تر که شدم، عاشق کتاب بودم و روزنامه؛ گذشت تا خودم شدم روزنامه‌نگار و نازنین همسرم، ناشر. کتاب خواندن همیشه بزرگ‌ترین لذت زندگی‌ام بود؛ نه فقط لذت، مُسکن، آرامش‌بخش.

حالا اما مدتی است مانده‌ام بی‌‌کتاب. دلم کتاب چاپی می‌خواهد، کتابی که دست بگیرم و ورق بزنم. سراغ کتاب‌خانه مجازی رفتم؛ امتحان کردم؛ تلقین کردم؛ نشد.

به چندین کتاب‌فروشی سر زدم؛ گرچه از میان آن همه کتاب چیزی عایدم نشد، اما بوی کتاب و قدم زدن میان قفسه‌های پر از کتاب، حالم را جا آورد.

به هر حال، مانده‌ام بدون مُسکن و روی آورده‌ام به آن تعداد کتابی که همراه دارم و گرچه بارها و بارها خواندمشان، اما برای خماری‌یِ من هنوز جواب می‌دهد.

شما که دستتان می‌رسد، لذت نشئگی را ببرید!

Advertisements

Read Full Post »

رضا کیانیان را از دوران نوجوانی دوست داشتم؛ از آن روزها که در “شلیک نهایی”  نقش یک معتاد را داشت. سال‌ها بعد که برای اکران “گاهی به آسمان نگاه کن” به دانشکده‌مان آمد، باز هم دوست‌اش داشتم. از او خوشم می‌آمد؛ از ویژه بودن‌اش، از این که نقش‌های تکراری بازی نمی‌کرد، مجسمه‌سازی می‌کرد، دستی به قلم داشت و بیش از همه احترامی که همیشه به همسرش، هایده می‌گذاشت، برای‌ام احترام‌برانگیز بود.

دیروز کتاب “این مردم نازنین” کیانیان را خواندم. مجموعه‌یی بود از خاطرات‌اش که در کوچه و خیابان‌های این سرزمین، در ارتباط با مردم داشت. هر چه بیشتر می‌خواندم و صفحات را ورق می‌زدم، تردیدم درباره‌ی کیانیان بیشتر می‌شد.

در تمام داستان‌ها نگاه نویسنده، نگاهی از بالا به پایین بود؛ نگاهی فخرفروشانه و گاه طلبکارانه. لحن کیانیان در بیان خاطرات اغلب طنزآمیز نه، تمسخرآمیز بود. این حس آن‌قدر در سطرسطر کتاب به من القا شد، تا با بدبینی‌یِ تمام حس کردم کاربرد کلمه‌ی “نازنین” در عنوان کتاب آغازی بر این لحن تمسخرآمیز است.

علاوه بر تمام این‌ها، بسیار متاسف شدم که نشر مشکی، کتابی سه هزار و 200 تومانی را که به چاپ سوم رسیده است، با ویرایشی بسیار بد و احتمالا بدون ویراستاری نهایی منتشر کرده است. این غلط‌ها آن‌قدر زیاد بود که گاهی حتی بیش از لحن تمسخرآمیز نویسنده، اعصاب‌خراب‌کن بود!

Read Full Post »

ابلهِ فیودور داستایوسکی را بالاخره تمام کردم. شاهکاری بود که هوش از سرم برد. کتاب، داستان پرنسی است که صرع دارد و مردی است ساده‌دل و روشن‌ضمیر که به همین خاطر دیگران وی را ابله می‌دانند.

پرنس لی‌یو نیکلایویچ میشکین، از دوران کودکی تا سنین جوانی برای درمان، خارج از روسیه زندگی می‌کرده و داستان با سفر وی به پترزبورگ آغاز می‌شود.

این رمان گرچه مقدمه‌یی برای شناخت نویسنده نداشت و من هم پیش‌تر زیاد درباره‌ی او نخوانده بودم، اما در سطرسطر داستان می‌‌شد به انسجام فکر و یگانگی تفکر او پی برد. مثلا در این کتاب هیچ اثری از تزلزل، چنان که در رمان آناکارنینای تولستوی هست، دیده نمی‌شود. بی‌شک نویسنده از همان ابتدای قلم به دست گرفتن می‌دانسته چه می‌خواهد و تا پایان از راه فکر خود، حتی برای لحظه‌ای، منحرف نشده است.

داستان گرچه به شیوه‌ی دانای کل روایت می‌شود اما در بسیاری قسمت‌ها که خواننده دچار گیجی و سردگمی است، نویسنده با وی همراه می‌شود و اذعان می‌کند که خود نیز سرگردان است. در بخشی از کتاب می‌نویسد: «احساس می‌کنم که باید تا جایی که ممکن است کار را به نقل ساده‌ی وقایع عینی محدود سازم و به اظهار نظر درباره‌ی آن‌ها نپردازم. به این دلیل ساده که خود از عهده‌ی تاویل مسائل برنمی‌آیم. چنین هشداری لابد برای خواننده عجیب و نامفهوم می‌نماید، ولی آخر چطور می‌شود ماجرایی را نقل کنم که نمی‌توام دیدی روشن و عقیده‌ای مشخص درباره‌ی آن داشته باشم؟»

شخصیت‌های رمان نیز بسیار دقیق و در عین خاص بودن، قابل باور تعریف شده‌اند. اما تنها چند شخصیت‌ به شکل کامل و همه جانبه برای خواننده مجسم می‌شوند و خواننده باقی افراد را تنها تا حدی و از برخی جنبه‌ها می‌‌شناسد. داستایوسکی در اواخر داستان توضیحی در این باره می‌دهد که از نظر من خود به تنهایی می‌توانست شاهکار او باشد. از آن‌جا که این توضیح به نظرم بسیار خواندنی است متن تقریبا کامل آن را این جا می‌آورم:

«بعضی از مردم چنان‌اند که به دشواری می‌توان در وصف‌شان چیزی گفت که یک جا و به کمال کیفیات شاخص و خصال آن‌ها را مجسم کند. این‌ها کسانی هستند که معمولا اشخاص “عادی” نامیده یا با عبارت “بیشتر مردم” وصف می‌شوند و به راستی نیز اکثریت غالب مردم در هر جامعه‌ای از هم آن‌هایند.

نویسندگان در داستان‌های خود، خواه رمان باشد یا داستان کوتاه، بیشتر سعی می‌کنند نمونه‌های شاخص مردم جامعه را نقاش‌وار، یعنی به شیوه‌ی قابل تجسم، رسم کنند و اشخاصی پدید می‌آورند که در عالم واقعیات بسیار به ندرت عین آن‌ها را می‌بینیم و با این حال از هر واقعیتی واقعی‌تر می‌نمایند.

پادکالیوسین1 را اگر نماینده گروهی از مردم فرض کنیم شاید صورتی اغراق‌آمیز به نظر آید، اما ابدا نمی‌توان او را آدمی غیر واقعی شمرد. چه بسیار اشخاص زیرک، که وقتی در نمایشنامه‌ی گوگول او را شناختند، دیدند که ده‌ها و صدها نفر از دوستان و آشنایان‌شان به او شبیه‌اند. این‌ها پیش از نمایشنامه هم می‌دانستند که این دوستان‌شان به پادکالیوسین می‌مانند، فقط پادکالیوسین را نمی‌شناختند.[…]

به همین دلیل بی‌آن‌که توضیحات عمیق‌تری بدهیم فقط می‌گوییم که در عالم واقع این صورت شاخص گویی کمی آبکی می‌شود و خیلی‌ها به راستی ژرژ داندن2 و پادکالیوسین‌اند و جلو چشمان ما می‌روند و می‌آیند و می‌شتابند، منتها اندکی رقیق شده و نه چنان غلیظ که در این نمایشنامه‌ها به وصف آمده‌اند.

سرانجام به منظور ذکر حقیقت کامل می‌گویم که شخص ژرژ داندن نیز به صورت تمام و کمال، آن طوری که مولی‌یر وصف کرده ممکن است پیدا شود، گیرم نه به فراوانی و با این حرف بحث خود را که دارد به نقد روزنامه‌ای شبیه می‌شود کوتاه می‌کنم. با این همه این مساله باقی می‌ماند: تکلیف نویسنده با آدم‌های “متعارف” و از هر حیث عادی چیست و از چه راه می‌تواند آن‌ها را در نظر خواننده برجسته بنماید و آن‌ها را، اندکی، جالب توجه سازد. مگر می‌شود آن‌ها را در داستان کاملا نادیده گرفت؟ اشخاص عادی پیوسته در جامعه دیده می‌شوند و در زنجیره‌ی روابط عادی زندگی حلقه‌ی ناگریزند و نادیده گرفتن آن‌ها مانع می‌شود که داستان واقعی به نظر بنماید و اگر داستان‌ها را فقط با اشخاص عجیب که در دنیای واقعی وجود ندارند پر کنیم، داستان رنگ واقعی نخواهد داشتو شاید اصلا جالب هم نشود. به عقیده‌ی ما داستان‌نویس باید بکوشد که حتی در اشخاص بسیار عادی خرده‌ویژگی‌های جالب توجه و آموزنده پیدا کند.[…]

 بعضی از اشخاص داستان ماکه اذعان می‌کنم، تا این‌جا در خصوص صفات‌شان توضیح کافی نداده‌ام از همین گروه آدم‌های “عادی” و “در قید ابتذال گرفتار”اند.

در حقیقت هیچ چیز ناراحت‌کننده‌تر از این نیست که آدم مثلا ثروتمند باشد و خوشنام و باشعور و خوش‌صورت و حتی پسندیده سیرت و تحصیلاتش هم بد نباشدو در عین حال هیچ قریحه‌یی، اصالتی،کیفیتی غیر عادی ولو در خور نیشخند، هیچ فکر اصیلی که از ذهن خودش جوشیده باش نداشته باشد و از هر جهت “مثل دیگران” باشد! ثروتمند هستی اما روتشلد نیستی. خانواده‌ات خوشنام است اما هرگز با هیچ کار درخشانی نمایان نشده است. صورتت قشنگ است اما جذاب نیست. تحصیلات خوبی کرده‌ای اما نمی‌توانی از آن بهره‌ای برداری. باهوش و فهمیده‌ای اما هرگز فکر بکری در ذهنت پیدا نمی‌شود. بدِ کسی را نمی‌خواهی اما خیری هم به کسی نمی‌رسانی؛ از هر نظر که فکر کنی نه بویی و نه خاصیتی! این جور آدم‌ها در دنیا فراوان‌اند، بسیار بیش از آن‌چه به نظر می‌‌رسد.

این اشخاص مثل همه‌ی مردم از دو گروه عمده‌اند. یک دسته کم‌هوش‌اند و گروه دیگر بسیار زیرک. گروه اول سعادت‌مندترند. مثلا برای آدم‌های متعارف کم‌هوش هیچ چیز آسان‌تر از آن نیست که خود را خارق‌العاده و اصیل بپندارند و بی‌آنکه تردیدی را جایز بشمارند از اصالت خود لذت ببرند. بعضی بانوان ما کافی است گیسوان خود را کوتاه کنند و عینک کبود به چشم بزنند و خود را نیهیلیست بخوانند و فورا یقین یابند که به مجرد به چشم گذاشتن عینک کبود به راستی “اعتقاداتی” خاصِ خود پیدا کرده‌اند. برای بعضی کافی است که در دل خود اندک اثری از نرمی و انسان‌دوستی سراغ کنند و بی‌درنگ یقین یابند که هیچ‌کس هرگز چنین احساسی نداشته و آن‌ها علمدار قافله‌ی تحول و تعالی‌اند.[…]

یکی از اشخاص برجسته‌ی داستان ما، یعنی گاوریلا ایولگین از گروه دوم یعنی گروه بسیار زیرکان بود، هر چند سراپا به سودای غیر از دیگران بودن مبتلا بود. اما این گروه، چنان که پیش از این ذکر کردیم، بسیار ناکام‌تر از گروه اول‌اند. زیرا دردشان در این است که اگر هم گه‌گاه و شاید در همه عمر خود را یگانه و نابغه بپندارند، خار تردیدی در دل‌شان می‌ماند و همین خار کارشان را گاهی به نومیدی و درماندگی کامل می‌رساند و اگر تسلیم شوند خودپسندی فروخورده‌شان همیشه زهر بسیار در کام‌شان می‌کند. ولی خوب، ما در هر دو حال صورت غایی را در نظر آوردیم، در اکثر موارد کار ابدا به این غایت غم‌انگیز نمی‌کشد و به ضایعه‌ی کم و بیش وخیم کبدی در دوران کهولت تمام می‌شود.[…]»

1- قهرمان نمایشنامه عروسی گوگول                2- از نمایشنامه ژرژ داندن اثر مولی‌یر

قسمت‌هایی که حذف کردم بی‌شک آسیب جدی به متن زد، اما ترسیدم بیشتر شدن متن با حوصله‌ی خوانننده رابطه‌ی معکوس بگیرد. ترجیح دادم دست کم همین مقدارش خوانده شود تا انگیزه‌ای شود برای خواندن کامل این شاهکار.

Read Full Post »

«… خوب، باشد… من می‌میرم. به این سرچشمه‌ی نیرو و زندگی نگاه‌کنان می‌میرم و این زندگی را نمی‌خواهم! اگر اختیاری بر زادن خود می‌داشتم حتما با چنین شرایط مضحکی زیر بارِ بودن نمی‌رفتم. ولی خوب، اختیار مردن را کسی از من نگرفته است، گرچه روزهایی معدود را پس می‌دهم. قدرت که زیاد نیست سرکشی نیز حقیر است!

علت مرگ من ابدا این نیست که توانایی تحمل این سه هفته زندگی را ندارم. نیروی من کافی است و اگر می‌خواستم، همان آگاهی به آزاری که به من رسیده است برای تسلایم کافی می‌بود. ولی من شاعر فرانسوی نیستم و تسلا را نمی‌خواهم. سرانجام وسوسه‌ای هم هست: طبیعت به قدری اختیارات عمل مرا محدود کرده است که شاید خودکشی تنها کاری باشد که من هنوز فرصت شروع و به انجام رساندن آن را به اراده‌ی خود دارم. چه می‌شود کرد؟ شاید هم می‌خواهم از آخرین امکان عمل استفاده کنم. گاهی اعتراض خود اقدام بزرگی است…»

این‌ها جمله‌هایی است که ایپولیت یکی از شخصیت‌های رمان ابله اثر داستایوسکی، در نامه‌ای نوشته و در حضور جمعی می‌خواند. ایپولیت جوانی 18-17 ساله است که بر اثر بیماری سل بسیار رنجور شده و به اعتقاد پزشکان تنها سه هفته از عمر او باقی است. او قصد دارد که بعد از خواندن نامه خودکشی کند.

* هر چی بیشتر به انتهای کتاب نزدیک می‌شم بیشتر مطمئن می‌شم که تا به حال رمانی به این شاهکاری نخوندم.

** وقتی خوندنش تموم شد، حتما کامل‌تر درباره‌اش می‌نویسم.

Read Full Post »