Feeds:
Posts
Comments

چند روزی دسترسی‌ام به اینترنت محدود بود و در این دسترسی محدود و سر زدن‌های کوتاه‌‌ام به فیس‌بوک و حتی بالاترین، مطلبی که شیر شدن مکرر توجه را بی‌برو و برگرد به خود جلب می‌کرد، نوشتارهایی راجع به کودک خردسالی به نام فرنود بود.
کودکی که چندی پیش در یکی از برنامه‌های مخصوص کودکان حرفی زده که گویا مایه‌ی خنده‌ی بسیاری از دوستان شده و حتی صفحه‌ای به اسم این کودک ساخته‌اند و هر کس می‌آید و درباره‌ی این کودک و اظهارش در برنامه‌ی تلویزیونی چیزی می‌نویسد و هر کس حرف‌اش نسبت به فرنود طنز‌آمیزتر باشد لایک بیشتری را نصیب خود می‌کند؛ درباره‌ی کودکی که شاید روح‌اش هم از این خنده‌ها خبر نداشته باشد و اگر داشته باشد، نتواند دلیل این خنده‌ها را بفهمد.
با این نوشته‌ها یادم به یاد بزرگ‌ترهایی افتاد که به کودکان نوآموز خود فحش‌های رکیک می‌آموزند و با شنیدن این کلمات ناخوشایند از زبان کودکانه‌ی آن‌ها خنده سر دهند و خوشحال‌اند که برای دیگران هم موضوع خنده‌ای فراهم کرده‌اند.
به هر روی آن‌چه نمی‌فهمم این است که چطور کسانی که گاه برخی از آن‌ها ساعت‌ها راجع به “حقوق بشر” سخن می‌راندند می‌توانند حق کودکی را چنین پایمال کنند و بدون این که او در این منازعات حاضر باشد و جواب “های” این‌ها را با “هوی” بدهد، دعوا راه بیندازد و جدل کند یا حتی با آن‌ها هم‌گام شود و خود نیز به اظهارات‌اش بخندد، او را چنین دست مایه‌ی خنده‌ی خود قرار می‌دهند و عکس‌اش را همه جا پخش می‌کنند و زشت‌تر آن که، سرپوش‌هایی چون “فرنود راستگو” هم بر کار خود می‌گذارند تا خنده‌هایی که از گفته‌ی این کودک سر داده‌اند را پشت نقاب ستایش از صفتی نیکو پنهان کنند.
مهم نیست فرنود چه گفته، مهم نیست که برنامه پخش مستقیم بوده و حرفی که او زده خط قرمز برای تلویزیون جمهوری اسلامی، مهم این است که الان بزرگ‌ترهایی بی‌مبالات کودکی‌ىِ کودکی را به سادگی به سخره گرفته‌اند و عجبا که هیچ ابایی هم از کارشان ندارند.
هر چه فکر می‌کنم توی این رفتار چیزی جز “تجاوز به حقوق کودک” و حتی بزرگ‌تر از آن “کودک‌آزاری” نمی‌بینم که انگار در خیلی‌ها درونی شده است. به هوش که به حقوق کودکی تجاوز می‌کنید؛ به حقوق فرنود دارد تجاوز می‌شود.

شد چهار سال تمام؛ چهار سالی که لحظه‌لحظه‌اش را به خاطر دارم و با این حال به چشم به هم زدنی گذشته انگار. حالا شد چهار سال تمام که میان خنده و شادی و همهمه و موسیقی، سقف‌ خانه‌مان یکی شد؛ دل‌هامان که خیلی پیش‌تر یکی شده بود.

شد چهار سال تمام و من فکر می‌کنم اگر تو نبودی، اگر تو و صبور‌ی‌ات نبودید، اگر تو و مهربانی‌ات نبودید هرگز این آرامش چنین یله نمی‌داد توی زندگی‌ام.

شد چهار سال تمام و من فکر می‌کنم مهم نیست کجا باشم، برای خوشبخت بودن تنها وجود تو کافی است.

مادربزرگ رفت. حالا دو روز از رفتن‌اش گذشته و من هنوز نمی‌توانم باور کنم که دیگر هرگز به من نخواهد گفت: “بعد از هر نماز برات دعا می‌کنم که غریب دلشاد باشی نَنَه.”

مادربزرگ گرچه همیشه مادربزرگ بود، اما هیچ‌وقت پیر نبود؛ هیچ‌وقت مریض احوال نبود؛ از درد ناله نمی‌کرد؛ پابه‌پای ما لباس می‌خرید، مهمانی می‌داد، مهمانی می‌رفت، عاشق مسافرت بود، اصرار داشت که شال‌اش را با کفش، و کیف‌اش را با رنگ مانتو ست کند و ست را “سقط” می‌گفت، برای‌ نوه‌هایش اس‌ام‌اس می‌زد از موبایلی که چند سالی بود خریده بود و خیلی دوست‌اش داشت؛ رفتن‌اش بد توی شوک‌ام برد.

خاطرات‌ام با مادربزرگ از کودکی تا یک سال و نیم پیش که برای آخرین بار بوسیدمش، تا چند روز قبل از رفتن‌اش که تلفنی با او حرف زدم، مثل نوار از جلوی چشم‌های‌ام می‌گذرد و حتی اشک هم نمی‌تواند درخشانی آن لحظه‌ها را به چشم‌ام تار کند.

دلم می‌خواهد بچه‌ شوم، مادربزرگ برای‌مان “هانیسمک” بخرد، زیر انداز پهن کند جلوی تلویزیون و خودش بیشتر از من و دخترخاله‌ها برای خوردن “هانیسمک”ها شوق داشته باشد. می‌خواهم باز دستم را بگیرد و با هم برویم آن پیراهن زرد که روی‌اش عکس گنجشک داشت را بخریم و من از شادی توی پوستم نگنجم.

مادربزرگم را می‌خواهم که بغل‌ام کند، مادربزرگم را می‌خواهم که بغل‌اش کنم.

عجب چیز عجیبی است این دل‌تنگی. اول از یک نقطه شروع می‌شود؛ یک خاطره، یک اسم، یک بو. کافی است به آن نقطه فکر کنی، دل‌تنگی به آنی رشد می‌کند. به دقیقه نمی‌رسد که تمام جانت را می‌گیرد و همه‌ی وجودت لبریز می‌شود از دل‌تنگی.

وقت‌هایی که می‌شود از کنار آن نقطه بگذری و خودت را به کوچه علی‌ چپ بزنی، اتفاقی نمی‌افتد. نقطه را در دم خفه کرده‌ای و دیگر خفت‌ات نمی‌کند. می‌توانی سوت بزنی و از کنارش بگریزی.

اما امان از وقت‌هایی که نتوانسته‌ای خودت را از دست آن نقطه برهانی؛ آن وقت است که دیگر دل‌تنگی امان‌ات را می‌برد. دل‌تنگی در تمام وجودت رخنه می‌کند و دلت هوایی خیلی چیزها می‌شود. آدم‌ها که جای خود دارند، دل‌ات برای خیلی چیزهای دیگر هم پر می‌کشد.

درست همین حالا که اجازه دادم، نقطه‌ی دل‌تنگی ِ من، پر بگیرد در تمام جانم، می‌بینم دلم برای چه چیزها که تنگ نشده؛

دلم می‌خواهد در یک شهر آشنا راه بروم، در کوچه‌هایی که می‌شناسم‌شان و مردمی که حرف‌های نگفته‌شان را می‌فهمم. دل‌ام می‌خواهد بفهمم که پشت لبخند مردی که در تاکسی کنارم نشسته‌،  چه حرفی نهفته است و قصد زنی که روبه‌رویم نشسته را از بالا انداختن ابروهای‌اش بدانم.

دلم می‌خواهد وقتی با ماشین از خیابان‌ها می‌گذرم، مدام به بقل دستی‌ام از خاطراتی بگویم که جا به جای خیابان‌های شهرم دارم.

دلم می‌خواهد وقتی از جلوی خانه‌ای رد می‌شوم، بویی که مشام‌ام می‌رسد را بشناسم و بفهمم که ساکنان‌ خانه برای ناهار یا شام چه می‌خواهند بخورم.

دلم می‌خواهد صدای بچه‌ مدرسه‌ای‌ها را که می‌شنوم بدون آن‌که مجبور باشم دقت کنم، بفهمم چه می‌گویند و از شوخی‌های‌شان لبخند بزنم.

دلم می‌خواهد توی تاکسی لم بدهم و با راننده از سیاست گرفته تا درس بچه‌اش که همه‌ش پی شیطنت‌ است حرف بزنم.

دلم می‌خواهد با یک نظر سر در سینماها را بخوانم و همان یک نظر پرونده‌ی فیلم و کارگردان و بازیگران را به خاطرم بیاورد.

دلم می‌خواهد توی کوچه پیرمرد همسایه‌مان را ببینم و سلام کنم و او هنوز هم جواب‌ام را مثل ۱۴- ۱۵ سال پیش بدهد؛ انگار که با دخترک کوچکی حرف می‌زند.

دلم می‌خواهد وقتی که در حیاط استاد را صدا می‌کنم “استاذ” برگردد، لبخند بزند و بگوید “دختر دیگه بزرگ شدی.”

دلم می‌خواهد شوخی‌های بامزه و بی‌مزه‌ام را دیگران بفهمند و دلم می‌خواهد و می‌خواهد و می‌خواهد.

اما این‌ها همه برای وقت‌هایی است که آن نقطه دمار از روزگارم در آورده است. باقی وقت‌ها دلم چیزهایی را می‌خواهد که این‌جا دارم.

نزدیک به دو سال پیش، اعتراضات گسترده‌ی مردم در بدو شکل‌گیری، به نتیجه‌ی انتخابات بود و شعار مردم “رای من کجاست؟” شد. شعاری که در تمام دنیا به عنوان خواسته و انتظار اصلی مردم ایران مطرح شد و نشان داد ایرانیان نتیجه‌ی آخرین انتخابات ریاست‌جمهوری را نپذیرفته‌اند.

امروز باز هم یاد آن روزها و آن شعار افتادم. امروز که دوستی در وبلاگ‌اش، ترجمه‌ای گذاشته بود از متن کامنت اعتراضی یک فرد به ظاهر غیر ایرانی، به رای ناگهانی ایرانیان به فیلم جدایی نادر از سیمین در سایت imdb و قرار گرفتن این فیلم بالاتر از بسیاری از شاهکارهای سینما. این نقد بسیار غیرمنطقی، گستاخانه، نژادپرستانه و بی‌انصافانه نوشته شده بود.

من فیلم “جدایی نادر از سیمین” را ندیده‌ام و نمی‌دانم حقیقتا چه جایگاهی می‌تواند داشته باشد؛ شک ندارم که شخص کامنت گذار هم ندیده و استحقاق اظهار نظر نداشته است. شاید حقیقتا جایگاه این فیلم بالاتر از پدرخوانده یا صورت زخمی باشد؛ به هر حال این فیلم جوایز بسیاری در جشنواره برلین برده و کارگردان بزرگی هم دارد.

اما به هر روی، باید دقت کرد که imdb سایت بسیار معتبری است و در واقع پایگاه مطمئنی است برای فیلم‌بین‌ها که با اعتماد به رای و امتیاز فیلم‌ها، فیلمی را برای تماشا انتخاب کنند. همه‌مان هم می‌دانیم بعضی‌ها در این موج رقابت “جدایی نادر از سیمین” با “اخراجی‌های ۳” سعی کردند با بالا بردن امتیاز فیلم “جدایی نادر از سیمین” در چنین سایت معتبری به نحوی برد را نصیب این فیلم کنند؛ بنابراین با رای به فیلمی که ندیده‌اند خدشه‌ای وارد کردند به اعتبار سایتی پراعتبار.

همین نقد به غایت گستاخانه شاید تلنگری باشد برای ما که حواسمان را بدهیم به رفتارهای اجتماعی خودمان؛ به نوع اعتراض‌های‌مان. ما که اعتراض‌مان با تقلب در رای‌گیری‌ داخلی کشورمان شعله گرفت، نکند ضربه‌ای شویم برای دیگر رای‌گیری‌های دنیا؛ نکند با رفتارهای احساساتی و غیرمنطقی جایگاه‌مان را در چشم جهانیان از بین ببریم و ناگهان برسد روزی که در چشم جهان، رای‌گیری با شرکت ایرانیان، اعتبارش مثل انتخابات ریاست‌جمهوری آخرمان شود.

 

پ.ن: این نوشتار به هیچ‌وجه به این معنا نیست که جایگاه و امتیاز کنونی فیلم “جدایی نادر از سیمین” در سایت IMDB را زیر سوال می‌برم. فقط از آن جهت است که تلنگری باشد برای زمان‌هایی که شاید پای‌مان بلغزد و برای دستیابی به خواست کوتاه مدت، اهداف بلند مدت و ارزش‌های‌مان را فراموش کنیم.

 

روز بعد نوشت: در این یک روز خیلی این طرف و آن‌طرف راجع به این موضوع خواندم؛ نظرات موافق و مخالف، تحلیل‌ها، شرایط رای‌دهی در IMDB، نقدهای فیلم جدایی نادر از سیمین و…

هر چه گشتم –گویا دیگران نیز هر چه گشتند- به جز این یک کامنت اعتراض دیگری بر موضوع مطرح نشده و گویا اصلا این روال، نه روال غیرعادی‌ است برای رای‌دهی و نه روال بی‌سابقه. کامنت‌گذار به نظرم و به نظر خیلی‌های دیگر یک ایرانی مریض‌احوال است گویا که با نوشتن متن انگلیسی خواسته حرف‌اش را موجه نشان دهد. این یادداشت ولگرد به نظرم خیلی دقیق و کامل مسئله را موشکافی کرده است.

 

بچه که بودیم با خواهرکم که حالا خودش دو تا بچه دارد، می‌نشستیم و حساب می‌کردیم سال ۱۳۸۰ چند سال دیگر است و بعد فقط برای تفریح، انگار به زمانی که هرگز نخواهد آمد نگاه می‌کنیم، سال‌های مانده به سال ۱۳۹۰ را هم می‌شمردیم و سن‌مان را حساب می‌کردیم و از فکر این که سالی بیاید که ما در آن ۳۰ ساله و ۲۷ ساله باشیم، حسابی می‌خندیدیم.

هنوز باورم نمی‌شود سال ۱۳۹۰ آمده و من درست در همان سالی قرار گرفته‌ام که روزی فکر به آن، لبخند را به کودکی‌ام می‌برد. خوشحالم که کودکی‌هایم را فراموش نکردم؛ این طوری وقتی در موقعیتی قرار می‌گیرم که سال یا سال‌های پیش برایم عجیب یا خنده‌دار بود اما حالا جدی است، بزرگ شدنم را حس می‌کنم. نه این که بزرگ شدن خوب باشد، اما این که بفهمی داری بزرگ می‌شوی حتما خوب است.

یادم می‌آید وقتی شش- هفت ساله بودم، تعجب می‌کردم که چرا “بزرگ‌ترها” فقط آب خنک می‌نوشند و وقتی آب گرم می‌خوردند، انگار دل‌شان به هم خورده باشد سریع از نوشیدن منصرف می‌شوند. برای این که ثابت کنم این کار فقط ادای “بزرگ‌ترها” است بارها از شیر گرم روشویی آب خوردم و هر بار تعجب کردم که چرا بزرگ‌ترها چنین دروغ شاخ‌داری می‌گویند.

اولین بار که از خوردن آب گرم دلم به هم خورد شاید ۱۰ ساله بودم. توی پارک جنگل سی‌سنگان بودیم و من بعد از کلی بالا و پایین پریدن آمده بودم سراغ بطری آبِ توی ماشین. تابستان بود و آب توی بطری حسابی گرم شده بود. جرعه‌ای ننوشیده، از نوشیدن باقی آب صرف نظر کردم و در یک لحظه فکر کردم حرف بزرگ‌ترها خیلی هم دروغ نبوده. حس کردم پس بزرگ شده‌ام که حس آن‌ها را می‌فهمم؛ هیچ وقت آن لحظه و حس آن لحظه را فراموش نمی‌کنم.

از این اتفاق‌ها کم نیافتاده برایم. همیشه فکر می‌کردم جمله‌هایی مثل “این غذا به معده‌ام نمی‌سازد” یا “فلان غذا را خوردم حالم بد شد” و جمله‌هایی مثل این هم ادای آدم بزرگ‌ها است. فکر می‌کردم ادا است چون خودم هیچ وقت نمی‌فهمیدم اگر دل درد گرفته‌ام به خاطر غذای خاصی است یا نه! حتی نمی‌دانستم وقتی غذا به معده “نسازد” یعنی چطوری می‌شود! حالا اما خیلی خوب می‌فهمم؛ “ورم معده” را هم خوب می‌فهمم و دردش را هم.

امروز اما، اتفاق دیگری افتاد. داشتم عکس‌های نوجوانی‌ام را ورق می‌زدم؛ روزهای مدرسه، روزهای بی‌خیالی را. به خودم که نگاه کردم زیر لب گفتم “چقدر جوون بودم!” و این بار هم باز یکی از آن دیوارهای ساخته شده در کودکی‌ام فرو ریخت. حسرت‌هایی که می‌دیدم بزرگ‌ترها هنگام نگاه کردن آلبوم عکس می‌خوردند همیشه برایم بی‌معنی بود و امروز، درست امروز برایم معنا پیدا کرد. حالا مفهوم قطره اشک مادربزرگ را می‌فهمم که با ورق زدن آلبوم سر می‌خورد روی گونه.

دانشجوها، دانشجویانی را دارند که در اعتراضات صدایشان باشند؛ بهاییان، بهایی‌هایی را که سخنگوی‌شان شوند؛ کارگران، کارگری را که حرف دل هم صنف‌هایش را بزند؛ زنان، زنانی را که در احقاق حقوق‌شان پیشرو شود؛ کودکان اما برای دفاع از حقوق‌شان حتی نمی‌توانند یک پیشرو داشته باشند از جنس خودشان، دفاع از حق‌شان هم دست کسانی است که هر چه باشند هم صنف‌شان نیستند…

نه تجمع می‌توانند بکنند نه اعتصاب، نه می‌توانند در مجامع عمومی تریبون بگیرند و در وصف ظلم‌هایی که بر ایشان رفته سخن برانند و نه دست کم می‌توانند از ستم‌ها فراری شوند و در کشوری پناهنده؛ می‌مانند با چشم‌های معصوم‌شان که شاید “بزرگتری” برسد و دادشان را بستاند.

دفاع از حقوق آنان شاید برای همین این همه سخت و در عین حال باارزش است؛ دفاع از حقوق اولیه کسانی که هیچ چیز جز کودکی‌شان نمی‌خواهند…

هر روز خبر جدیدی می‌رسد از ضایع شدن حقوق کودکان؛ از کودک‌آزاری و رفتار با کودکان کار گرفته تا ترک تحصیل دانش‌آموزان. اخباری که اغلب میان هیاهوهای این روزها گم می‌شود و کمتر به چشم می‌خورد و کودکی‌های به تاراج را در خود پنهان می‌کند.